PluginProbe ʕ •ᴥ•ʔ
GiveWP – Donation Plugin and Fundraising Platform / 2.27.0
GiveWP – Donation Plugin and Fundraising Platform v2.27.0
4.16.3 4.16.2 4.16.1 4.16.0 4.15.5 4.15.4 4.15.3 4.15.2 4.15.1 4.15.0 2.3.0 2.3.1 2.3.2 2.30.0 2.31.0 2.31.1 2.32.0 2.33.0 2.33.1 2.33.2 2.33.3 2.33.4 2.33.5 2.4.0 2.4.1 2.4.2 2.4.3 2.4.4 2.4.5 2.4.6 2.4.7 2.5.0 2.5.1 2.5.10 2.5.11 2.5.12 2.5.13 2.5.2 2.5.3 2.5.4 2.5.5 2.5.6 2.5.7 2.5.8 2.5.9 2.6.0 2.6.1 2.6.2 2.6.3 2.7.0 2.7.1 2.7.2 2.7.3 2.7.4 2.7.5 2.8.0 2.8.1 2.9.0 2.9.1 2.9.2 2.9.3 2.9.4 2.9.5 2.9.6 2.9.7 3.0.0 3.0.1 3.0.2 3.0.3 3.0.4 3.1.0 3.1.1 3.1.2 3.10.0 3.11.0 3.12.0 3.12.1 3.12.2 3.12.3 3.13.0 3.14.0 3.14.1 3.14.2 3.15.0 3.15.1 3.16.0 3.16.1 3.16.2 3.16.3 3.16.4 3.16.5 3.17.0 3.17.1 3.17.2 3.18.0 3.19.0 3.19.1 3.19.2 3.19.3 3.19.4 3.2.0 3.2.1 3.2.2 3.20.0 3.21.0 3.21.1 3.22.0 3.22.1 3.22.2 3.3.0 3.3.1 3.4.0 3.4.1 3.4.2 3.5.0 3.5.1 3.6.0 3.6.1 3.6.2 3.7.0 3.8.0 3.9.0 4.0.0 4.1.0 4.1.1 4.10.0 4.10.1 4.11.0 4.12.0 4.13.0 4.13.1 4.13.2 4.14.0 4.14.1 4.14.2 4.14.3 4.14.4 4.14.5 4.14.6 4.2.0 4.2.1 4.3.0 4.3.1 4.3.2 4.4.0 4.5.0 4.6.1 4.7.0 4.7.1 4.8.0 4.8.1 4.9.0 trunk 1.9.0 2.0.0 2.0.1 2.0.2 2.0.3 2.0.4 2.0.5 2.0.6 2.0.7 2.1.0 2.1.1 2.1.2 2.1.3 2.1.4 2.1.5 2.1.6 2.1.7 2.1.8 2.10.0 2.10.1 2.10.2 2.10.3 2.10.4 2.11.0 2.11.1 2.11.2 2.11.3 2.12.0 2.12.1 2.12.2 2.12.3 2.13.0 2.13.1 2.13.2 2.13.3 2.13.4 2.14.0 2.15.0 2.16.0 2.16.1 2.17.0 2.17.1 2.17.3 2.18.0 2.18.1 2.19.1 2.19.2 2.19.3 2.19.4 2.19.5 2.19.6 2.19.7 2.19.8 2.2.0 2.2.1 2.2.2 2.2.3 2.2.4 2.2.5 2.2.6 2.20.0 2.20.1 2.20.2 2.21.0 2.21.1 2.21.2 2.21.3 2.21.4 2.22.0 2.22.1 2.22.2 2.22.3 2.23.0 2.23.1 2.23.2 2.24.0 2.24.1 2.24.2 2.25.0 2.25.1 2.25.2 2.25.3 2.26.0 2.27.0 2.27.1 2.27.2 2.27.3 2.28.0 2.29.0 2.29.1 2.29.2
give / vendor / fakerphp / faker / src / Faker / Provider / fa_IR / Text.php
give / vendor / fakerphp / faker / src / Faker / Provider / fa_IR Last commit date
Address.php 5 years ago Company.php 5 years ago Internet.php 5 years ago Person.php 5 years ago PhoneNumber.php 5 years ago Text.php 5 years ago
Text.php
4754 lines
1 <?php
2
3 namespace Faker\Provider\fa_IR;
4
5 class Text extends \Faker\Provider\Text
6 {
7 /**
8 * generates text string in arabic
9 *
10 * @example 'از تاریخ‌الشعرا را بکوبند روی نبش دیوار کوچه‌شان. تابلوی �
11 درسه.'
12 * @param integer $maxNbChars
13 * @param integer $indexSize
14 * @return string
15 * @throws \InvalidArgumentException
16 */
17 public function realText($maxNbChars = 200, $indexSize = 2)
18 {
19 if ($maxNbChars < 10) {
20 throw new \InvalidArgumentException('maxNbChars must be at least 10');
21 }
22
23 if ($indexSize < 1) {
24 throw new \InvalidArgumentException('indexSize must be at least 1');
25 }
26
27 if ($indexSize > 5) {
28 throw new \InvalidArgumentException('indexSize must be at most 5');
29 }
30
31 $words = $this->getConsecutiveWords($indexSize);
32 $result = array();
33 $resultLength = 0;
34 // take a random starting point
35 $next = static::randomKey($words);
36 while ($resultLength < $maxNbChars && isset($words[$next])) {
37 // fetch a random word to append
38 $word = static::randomElement($words[$next]);
39
40 // calculate next index
41 $currentWords = explode(' ', $next);
42
43 $currentWords[] = $word;
44 array_shift($currentWords);
45 $next = implode(' ', $currentWords);
46
47 if ($resultLength == 0 && !preg_match('/^[\x{0600}-\x{06FF}]/u', $word)) {
48 continue;
49 }
50 // append the element
51 $result[] = $word;
52 $resultLength += strlen($word) + 1;
53 }
54
55 // remove the element that caused the text to overflow
56 array_pop($result);
57
58 // build result
59 $result = implode(' ', $result);
60
61 return $result.'.';
62 }
63
64 /**
65 * License: Creative Commons Attribution-ShareAlike License
66 *
67 * Title: �
68 دیر �
69 درسه
70 * Author: جلال آل‌اح�
71 د
72 * Language: Persian
73 *
74 * @see http://fa.wikisource.org/wiki/%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1_%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87
75 * @var string
76 */
77 protected static $baseText = <<<'EOT'
78 از در که وارد شد�
79 سیگار�
80 دست�
81 بود. زور�
82 آ�
83 د سلا�
84 کن�
85 . ه�
86 ین طوری دنگ�
87 گرفته بود قد باش�
88 . رئیس فرهنگ که اجازه‌ی نشستن داد، نگاهش لحظه‌ای روی دست�
89
90 کث کرد و بعد چیزی را که �
91 ی‌نوشت، ت�
92 ا�
93 کرد و �
94 ی‌خواست �
95 توجه �
96 ن بشود که رونویس حک�
97 را روی �
98 یزش گذاشته بود�
99 . حرفی نزدی�
100 . رونویس را با کاغذهای ض�
101 ی�
102 ه‌اش زیر و رو کرد و بعد غبغب انداخت و آرا�
103 و �
104 ثلاً خالی از عصبانیت گفت:
105
106 - جا نداری�
107 آقا. این که ن�
108 ی‌شه! هر روز یه حک�
109
110 ی‌دند دست یکی �
111 ی‌فرستنش سراغ �
112 ن... دیروز به آقای �
113 دیر کل...
114
115 حوصله‌ی این اباطیل را نداشت�
116 . حرفش را برید�
117 که:
118
119 - �
120
121 کنه خواهش کن�
122 زیر ه�
123 ین ورقه �
124 رقو�
125 بفر�
126 ایید؟
127
128 و سیگار�
129 را توی زیرسیگاری براق روی �
130 یزش تکاند�
131 . روی �
132 یز، پاک و �
133 رتب بود. درست �
134 ثل اتاق ه�
135 ان �
136 ه�
137 ان‌خانه‌ی تازه‌عروس‌ها. هر چیز به جای خود و نه یک ذره گرد. فقط خاکستر سیگار �
138 ن زیادی بود. �
139 ثل تفی در صورت تازه تراشیده‌ای.... قل�
140 را برداشت و زیر حک�
141 چیزی نوشت و ا�
142 ضا کرد و �
143 ن از در آ�
144 ده بود�
145 بیرون. خلاص. تح�
146 ل این یکی را نداشت�
147 . با اداهایش. پیدا بود که تازه رئیس شده. زورکی غبغب �
148 ی‌انداخت و حرفش را آهسته توی چش�
149 آد�
150
151 ی‌زد. انگار برای شنیدنش گوش لاز�
152 نیست. صد و پنجاه تو�
153 ان در کارگزینی کل �
154 ایه گذاشته بود�
155 تا این حک�
156 را به ا�
157 ضا رسانده بود�
158 . توصیه ه�
159 برده بود�
160 و تازه دو �
161 اه ه�
162 دویده بود�
163 . �
164 و، لای درزش ن�
165 ی‌رفت. �
166 ی‌دانست�
167 که چه او بپذیرد، چه نپذیرد، کار ت�
168 ا�
169 است. خودش ه�
170
171 ی‌دانست. حت�
172 اً ه�
173 دستگیرش شد که با این نک و نالی که �
174 ی‌کرد، خودش را کنف کرده. ولی کاری بود و شده بود. در کارگزینی کل، سفارش کرده بودند که برای خالی نبودن عریضه رونویس را به رؤیت رئیس فرهنگ ه�
175 برسان�
176 تازه این طور شد. و گر نه بالی حک�
177 کارگزینی کل چه کسی �
178 ی‌توانست حرفی بزند؟ یک وزارت خانه بود و یک کارگزینی! شوخی که نبود. ته دل�
179 قرص‌تر از این‌ها بود که �
180 حتاج به این استدلال‌ها باش�
181 . ا�
182 ا به نظر�
183 ه�
184 ه‌ی این تقصیرها از این سیگار لعنتی بود که به خیال خود�
185 خواسته بود�
186 خرجش را از �
187 حل اضافه حقوق شغل جدید�
188 در بیاور�
189 . البته از �
190 عل�
191 ی، ه�
192 اُق�
193 نشسته بود. ده سال «الف.ب.» درس دادن و قیافه‌های بهت‌زده‌ی بچه‌های �
194 رد�
195 برای �
196 زخرف‌ترین چرندی که �
197 ی‌گویی... و استغناء با غین و استقراء با قاف و خراسانی و هندی و قدی�
198 ی‌ترین شعر دری و صنعت ارسال �
199 ثل و ردالعجز... و از این �
200 زخرفات! دید�
201 دار�
202 خر �
203 ی‌شو�
204 . گفت�
205
206 دیر بشو�
207 . �
208 دیر دبستان! دیگر نه درس خواه�
209 داد و نه �
210 جبور خواه�
211 بود برای فرار از اتلاف وقت، در ا�
212 تحان تجدیدی به هر اح�
213 ق بی‌شعوری هفت بده�
214 تا ایا�
215 آخر تابستان�
216 را که لذیذترین تکه‌ی تعطیلات است، نجات داده باش�
217 . این بود که راه افتاد�
218 . رفت�
219 و از اهلش پرسید�
220 . از یک کار چاق کن. دست�
221 را توی دست کارگزینی گذاشت و قول و قرار و طرفین خوش و خر�
222 و یک روز ه�
223 نشانی �
224 درسه را دست�
225 دادند که برو�
226 وارسی، که باب �
227 یل�
228 هست یا نه.
229
230 و رفت�
231 . �
232 درسه دو طبقه بود و نوساز بود و در دا�
233 نه‌ی کوه تنها افتاده بود و آفتاب‌رو بود. یک فرهنگ‌دوست خرپول، ع�
234 ارتش را وسط ز�
235 ین خودش ساخته بود و بیست و پنج سال ه�
236 در اختیار فرهنگ گذاشته بود که �
237 درسه‌اش کنند و رفت و آ�
238 د بشود و جاده‌ها کوبیده بشود و این قدر ازین بشودها بشود، تا دل ننه باباها بسوزد و برای این‌که راه بچه‌هاشان را کوتاه بکنند، بیایند ه�
239 ان اطراف �
240 درسه را بخرند و خانه بسازند و ز�
241 ین یارو از �
242 تری یک عباسی بشود صد تو�
243 ان. یارو اس�
244 ش را ه�
245 روی دیوار �
246 درسه کاشی‌کاری کرده بود. هنوز در و ه�
247 سایه پیدا نکرده بودند که حرف‌شان بشود و لنگ و پاچه‌ی سعدی و باباطاهر را بکشند �
248 یان و یک ورق دیگر از تاریخ‌الشعرا را بکوبند روی نبش دیوار کوچه‌شان. تابلوی �
249 درسه ه�
250 حسابی و بزرگ و خوانا. از صد �
251 تری داد �
252 ی‌زد که توانا بود هر.... هر چه دلتان بخواهد! با شیر و خورشیدش که آن بالا سر، سه پا ایستاده بود و زورکی تعادل خودش را حفظ �
253 ی‌کرد و خورشید خان�
254 روی کولش با ابروهای پیوسته و ق�
255 چیلی که به دست داشت و تا سه تیر پرتاب، اطراف �
256 درسه بیابان بود. درندشت و بی آب و آبادانی و آن ته رو به ش�
257 ال، ردیف کاج‌های دره�
258 فرو رفته‌ای که از سر دیوار گلی یک باغ پیدا بود روی آس�
259 ان لکه‌ی دراز و تیره‌ای زده بود. حت�
260 اً تا بیست و پنج سال دیگر ه�
261 ه‌ی این اطراف پر �
262 ی‌شد و بوق �
263 اشین و ونگ ونگ بچه‌ها و فریاد لبویی و زنگ روزنا�
264 ه‌فروشی و عربده‌ی گل به سر دار�
265 خیار! نان یارو توی روغن بود.
266
267 - راستی شاید �
268 تری ده دوازده شاهی بیشتر نخریده باشد؟ شاید ه�
269 ز�
270 ین‌ها را ه�
271 ین جوری به ثبت داده باشد؟ هان؟
272
273 - اح�
274 ق به توچه؟!...
275
276 بله این فکرها را ه�
277 ان روزی کرد�
278 که ناشناس به �
279 درسه سر زد�
280 و آخر سر ه�
281 به این نتیجه رسید�
282 که �
283 رد�
284 حق دارند جایی بخوابند که آب زیرشان نرود.
285
286 - تو اگر �
287 ردی، عرضه داشته باش �
288 دیر ه�
289 ین �
290 درسه ه�
291 بشو.
292
293 و رفته بود�
294 و دنبال کار را گرفته بود�
295 تا رسیده بود�
296 به این‌جا. ه�
297 ان روز وارسی فه�
298 یده بود�
299 که �
300 دیر قبلی �
301 درسه زندانی است. لابد کله‌اش بوی قر�
302 ه‌سبزی �
303 ی‌داده و باز لابد حالا دارد کفاره‌ی گناهانی را �
304 ی‌دهد که یا خودش نکرده یا آهنگری در بلخ کرده. جزو پر قیچی‌های رئیس فرهنگ ه�
305 کسی نبود که با �
306 دیرشان، اضافه حقوقی نصیبش بشود و ناچار سر و دستی برای این کار بشکند. خارج از �
307 رکز ه�
308 نداشت. این �
309 علو�
310 ات را توی کارگزینی به دست آورده بود�
311 . هنوز «گه خورد�
312 نا�
313 ه‌نویسی» ه�
314
315 د نشده بود که بگوی�
316 یارو به این زودی‌ها از سولدونی در خواهد آ�
317 د. فکر ن�
318 ی‌کرد�
319 که دیگری ه�
320 برای این وسط بیابان دلش لک زده باشد با ز�
321 ستان سختش و با رفت و آ�
322 د دشوارش.
323
324 این بود که خیال�
325 راحت بود. از ه�
326 ه‌ی این‌ها گذشته کارگزینی کل �
327 وافقت کرده بود! دست است که پیش از بلند شدن بوی اسکناس، آن جا ه�
328 دو سه تا عیب شرعی و عرفی گرفته بودند و �
329 ثلاً گفته بودن لابد کاسه‌ای زیر نی�
330 کاسه است که فلانی یعنی �
331 ن، با ده سال سابقه‌ی تدریس، �
332 ی‌خواهد �
333 دیر دبستان بشود! غرض‌شان این بود که لابد خل شد�
334 که از شغل �
335 ه�
336 و �
337 حتر�
338 دبیری دست �
339 ی‌شوی�
340 . �
341 اهی صد و پنجاه تو�
342 ان حق �
343 قا�
344 در آن روزها پولی نبود که بتوان�
345 نادیده بگیر�
346 . و تازه اگر ندیده �
347 ی‌گرفت�
348 چه؟ باز باید بر �
349 ی‌گشت�
350 به این کلاس‌ها و این جور ح�
351 اقت‌ها. این بود که پیش رئیس فرهنگ، صاف برگشت�
352 به کارگزینی کل، سراغ آن که بفه�
353 ی نفه�
354 ی، دلال کار�
355 بود. و رونویس حک�
356 را گذاشت�
357 و گفت�
358 که چه طور شد و آ�
359 د�
360 بیرون.
361
362 دو روز بعد رفت�
363 سراغش. �
364 علو�
365 شد که حدس�
366 درست بوده است و رئیس فرهنگ گفته بوده: «�
367 ن از این لیسانسه‌های پر افاده ن�
368 ی‌خواه�
369 که سیگار به دست توی هر اتاقی سر �
370 ی‌کنند.»
371
372 و یارو برایش گفته بود که اصلاً وابدا..! فلانی ه�
373 چین و ه�
374 چون است و �
375 ثقالی هفت صنار با دیگران فرق دارد و این هندوانه‌ها و خیال �
376 ن راحت باشد و پنج‌شنبه یک هفته‌ی دیگر خود�
377 برو�
378 پهلوی او... و این کار را کرد�
379 . این بار رئیس فرهنگ جلوی پای�
380 بلند شد که: «ای آقا... چرا اول نفر�
381 ودید؟!...» و از کار�
382 ندهایش گله کرد و به قول خودش، �
383 را «در جریان �
384 وقعیت �
385 حل» گذاشت و بعد با �
386 اشین خودش �
387 را به �
388 درسه رساند و گفت زنگ را زودتر از �
389 وعد زدند و در حضور �
390 عل�
391 ‌ها و ناظ�
392 ، نطق غرایی در خصائل �
393 دیر جدید – که �
394 ن باش�
395 – کرد و بعد ه�
396
397 را گذاشت و رفت با یک �
398 درسه‌ی شش کلاسه‌ی «نوبنیاد» و یک ناظ�
399 و هفت تا �
400 عل�
401 و دویست و سی و پنج تا شاگرد. دیگر حسابی �
402 دیر �
403 درسه شده بود�
404 !
405
406 ناظ�
407 ، جوان رشیدی بود که بلند حرف �
408 ی‌زد و به راحتی ا�
409 ر و نهی �
410 ی‌کرد و بیا و برویی داشت و با شاگردهای درشت، روی ه�
411 ریخته بود که خودشان ترتیب کارها را �
412 ی‌دادند و پیدا بود که به سر خر احتیاجی ندارد و بی‌�
413 دیر ه�
414
415 ی‌تواند گلی�
416
417 درسه را از آب بکشد. �
418 عل�
419 کلاس چهار خیلی گنده بود. دو تای یک آد�
420 حسابی. توی دفتر، اولین چیزی که به چش�
421
422 ی‌آ�
423 د. از آن‌هایی که اگر توی کوچه ببینی، خیال �
424 ی‌کنی �
425 دیر کل است. لفظ قل�
426 حرف �
427 ی‌زد و شاید به ه�
428 ین دلیل بود که وقتی رئیس فرهنگ رفت و تشریفات را با خودش برد، از طرف ه�
429 کارانش تبریک ورود گفت و اشاره کرد به اینکه «ان‌شاءالله زیر سایه‌ی سرکار، سال دیگر کلاس‌های دبیرستان را ه�
430 خواهی�
431 داشت.» پیدا بود که این هیکل ک�
432 ‌ک�
433 دارد از سر دبستان زیادی �
434 ی‌کند! وقتی حرف �
435 ی‌زد ه�
436 ه‌اش درین فکر بود�
437 که با نان آقا �
438 عل�
439 ی چه طور �
440 ی‌شد چنین هیکلی به ه�
441 زد و چنین سر و تیپی داشت؟ و راستش تص�
442 ی�
443 گرفت�
444 که از فردا صبح به صبح ریش�
445 را بتراش�
446 و یخه‌ا�
447 ت�
448 یز باشد و اتوی شلوار�
449 تیز.
450
451
452 عل�
453 کلاس اول باریکه‌ای بود، سیاه سوخته. با ته ریشی و سر �
454 اشین کرده‌ای و یخه‌ی بسته. بی‌کراوات. شبیه �
455 یرزابنویس‌های د�
456 پست‌خانه. حتی نوکر باب �
457 ی‌ن�
458 ود. و �
459 ن آن روز نتوانست�
460 بفه�
461
462 وقتی حرف �
463 ی‌زند کجا را نگاه �
464 ی‌کند. با هر جیغ کوتاهی که �
465 ی‌زد هرهر �
466 ی‌خندید. با این قضیه ن�
467 ی‌شد کاری کرد. �
468 عل�
469 کلاس سه، یک جوان ترکه‌ای بود؛ بلند و با صورت استخوانی و ریش از ته تراشیده و یخه‌ی بلند آهاردار. �
470 ثل فرفره �
471 ی‌جنبید. چش�
472 ‌هایش برق عجیبی �
473 ی‌زد که فقط از هوش نبود، چیزی از ناسلا�
474 تی در برق چش�
475 ‌هایش بود که �
476 را واداشت از ناظ�
477 بپرس�
478
479 بادا �
480 سلول باشد. البته �
481 سلول نبود، تنها بود و در دانشگاه درس �
482 ی‌خواند. کلاس‌های پنج�
483 و شش�
484 را دو نفر با ه�
485 اداره �
486 ی‌کردند. یکی فارسی و شرعیات و تاریخ، جغرافی و کاردستی و این جور سرگر�
487 ی‌ها را �
488 ی‌گفت، که جوانکی بود بریانتین زده، با شلوار پاچه تنگ و پوشت و کراوات زرد و پهنی که نعش یک لنگر بزرگ آن را روی سینه‌اش نگه داشته بود و دائ�
489 اً دستش ح�
490 ایل �
491 وهای سرش بود و د�
492 به د�
493 توی شیشه‌ها نگاه �
494 ی‌کرد. و آن دیگری که حساب و �
495 رابحه و چیزهای دیگر �
496 ی‌گفت، جوانی بود �
497 وقر و سنگین �
498 ازندرانی به نظر �
499 ی‌آ�
500 د و به خودش اط�
501 ینان داشت. غیر از این‌ها، یک �
502 عل�
503 ورزش ه�
504 داشتی�
505 که دو هفته بعد دید�
506 ش و اصفهانی بود و از آن قاچاق‌ها.
507
508 رئیس فرهنگ که رفت، گر�
509 و نر�
510 از ه�
511 ه‌شان حال و احوال پرسید�
512 . بعد به ه�
513 ه سیگار تعارف کرد�
514 . سراپا ه�
515 کاری و ه�
516 دردی بود. از کار و بار هر کدا�
517 شان پرسید�
518 . فقط ه�
519 ان �
520 عل�
521 کلاس سه، دانشگاه �
522 ی‌رفت. آن که لنگر به سینه انداخته بود، شب‌ها انگلیسی �
523 ی‌خواند که برود آ�
524 ریکا. چای و بساطی در کار نبود و ربع ساعت‌های تفریح، فقط توی دفتر ج�
525 ع �
526 ی‌شدند و دوباره از نو. و این ن�
527 ی‌شد. باید ه�
528 ه‌ی سنن را رعایت کرد. دست کرد�
529 و یک پنج تو�
530 انی روی �
531 یز گذاشت�
532 و قرار شد قبل و �
533 نقلی تهیه کنند و خودشان چای را راه بیندازند.
534
535 بعد از زنگ قرار شد �
536 ن سر صف نطقی بکن�
537 . ناظ�
538 قضیه را در دو سه کل�
539 ه برای بچه‌ها گفت که �
540 ن رسید�
541 و ه�
542 ه دست زدند. چیزی نداشت�
543 برایشان بگوی�
544 . فقط یاد�
545 است اشاره‌ای به این کرد�
546 که �
547 دیر خیلی دلش �
548 ی‌خواست یکی از ش�
549 ا را به جای فرزند داشته باشد و حالا ن�
550 ی‌داند با این ه�
551 ه فرزند چه بکند؟! که بی‌صدا خندیدند و در �
552 یان صف‌های عقب یکی پکی زد به خنده. واه�
553 ه بر�
554 داشت که «نه بابا. کار ساده‌ای ه�
555 نیست!» قبلاً فکر کرده بود�
556 که �
557 ی‌رو�
558 و فارغ از دردسر اداره‌ی کلاس، در اتاق را روی خود�
559
560 ی‌بند�
561 و کار خود�
562 را �
563 ی‌کن�
564 . ا�
565 ا حالا �
566 ی‌دید�
567 به این سادگی‌ها ه�
568 نیست. اگر فردا یکی‌شان زد سر اون یکی را شکست، اگر یکی زیر �
569 اشین رفت؛ اگر یکی از ایوان افتاد؛ چه خاکی به سر�
570 خواه�
571 ریخت؟
572
573 حالا �
574 ن �
575 انده بود�
576 و ناظ�
577 که چیزی از لای در آهسته خزید تو. کسی بود؛ فراش �
578 درسه با قیافه‌ای دهاتی و ریش نتراشیده و قدی کوتاه و گشاد گشاد راه �
579 ی‌رفت و دست‌هایش را دور از بدن نگه �
580 ی‌داشت. آ�
581 د و ه�
582 ان کنار در ایستاد. صاف توی چش�
583
584 نگاه �
585 ی‌کرد. حال او را ه�
586 پرسید�
587 . هر چه بود او ه�
588
589 ی‌توانست یک گوشه‌ی این بار را بگیرد. در یک دقیقه ه�
590 ه‌ی درد دل‌هایش را کرد و الت�
591 اس دعاهایش که ت�
592 ا�
593 شد، فرستاد�
594 ش برای�
595 چای درست کند و بیاورد. بعد از آن �
596 ن به ناظ�
597 پرداخت�
598 . سال پیش، از دانشسرای �
599 قد�
600 اتی در آ�
601 ده بود. یک سال گر�
602 سار و کرج کار کرده بود و ا�
603 سال آ�
604 ده بود این‌جا. پدرش دو تا زن داشته. از اولی دو تا پسر که هر دو تا چاقوکش از آب در آ�
605 ده‌اند و از دو�
606 ی فقط او �
607 انده بود که درس‌خوان شده و سرشناس و نان �
608 ادرش را �
609 ی‌دهد که �
610 ریض است و از پدر سال‌هاست که خبری نیست و... یک اتاق گرفته‌اند به پنجاه تو�
611 ان و صد و پنجاه تو�
612 ان حقوق به جایی ن�
613 ی‌رسد و تازه زور که بزند سه سال دیگر �
614 ی‌تواند از حق فنی نظا�
615 ت �
616 درسه استفاده کند
617
618 ... بعد بلند شدی�
619 که به کلاس‌ها سرکشی کنی�
620 . بعد با ناظ�
621 به تک تک کلاس‌ها سر زدی�
622 در این �
623 یان �
624 ن به یاد دوران دبستان خود�
625 افتاد�
626 . در کلاس شش�
627 را باز کردی�
628 «... ت بی پدرو �
629 ادر» جوانک بریانتین زده خورد توی صورت‌�
630 ان. یکی از بچه‌ها صورتش �
631 ثل چغندر قر�
632 ز بود. لابد بزک فحش هنوز باقی بود. قرائت فارسی داشتند. �
633 عل�
634 دستهایش توی جیبش بود و سینه‌اش را پیش داده بود و زبان به شکایت باز کرد:
635
636 - آقای �
637 دیر! اصلاً دوستی سرشون ن�
638 ی‌شه. تو سَری �
639 ی‌خوان. �
640 لاحظه کنید بنده با چه ص�
641 ی�
642 یتی...
643
644 حرفش را در تشدید «ایت» برید�
645 که:
646
647 - صحیح �
648 ی‌فر�
649 ایید. این بار به �
650 ن ببخشید.
651
652 و از در آ�
653 دی�
654 بیرون. بعد از آن به اطاقی که در آینده �
655 ال �
656 ن بود سر زدی�
657 . بهتر از این ن�
658 ی‌شد. بی سر و صدا، آفتاب‌رو، دور افتاده.
659
660 وسط حیاط، یک حوض بزرگ بود و ک�
661 ‌ع�
662 ق. تنها قس�
663 ت ساخت�
664 ان بود که رعایت حال بچه‌های قد و نی�
665 قد در آن شده بود. دور حیاط دیوار بلندی بود درست �
666 ثل دیوار چین. سد �
667 رتفعی در �
668 قابل فرار احت�
669 الی فرهنگ و ته حیاط �
670 ستراح و اتاق فراش بغلش و انبار زغال و بعد ه�
671 یک کلاس. به �
672 ستراح ه�
673 سر کشیدی�
674 . ه�
675 ه بی در و سقف و تیغه‌ای �
676 یان آن‌ها. نگاهی به ناظ�
677 کرد�
678 که پا به پای�
679
680 ی‌آ�
681 د. گفت:
682
683 - دردسر عجیبی شده آقا. تا حالا صد تا کاغذ به ادارفردا صبح رفت�
684
685 درسه. بچه‌ها با صف‌هاشان به طرف کلاس‌ها �
686 ی‌رفتند و ناظ�
687 چوب به دست توی ایوان ایستاده بود و توی دفتر دو تا از �
688 عل�
689 ‌ها بودند. �
690 علو�
691 شد کار هر روزه‌شان است. ناظ�
692 را ه�
693 فرستاد�
694 سر یک کلاس دیگر و خود�
695 آ�
696 د�
697 د�
698 در �
699 درسه به قد�
700 زدن؛ فکر کرد�
701 از هر طرف که بیایند �
702 را این ته، د�
703 در �
704 درسه خواهند دید و ت�
705 ا�
706 طول راه در این خجالت خواهند �
707 اند و دیگر دیر نخواهند آ�
708 د. یک سیاهی از ته جاده‌ی جنوبی پیداشد. جوانک بریانتین زده بود. �
709 سل�
710 اً او ه�
711
712 را �
713 ی‌دید، ولی آهسته‌تر از آن �
714 ی‌آ�
715 د که یک �
716 عل�
717 تأخیر کرده جلوی �
718 دیرش �
719 ی‌آ�
720 د. جلوتر که آ�
721 د حتی شنید�
722 که سوت �
723 ی‌زد. ا�
724 ا بی‌انصاف چنان سلانه سلانه �
725 ی‌آ�
726 د که دید�
727 هیچ جای گذشت نیست. اصلاً �
728 حل سگ به �
729 ن ن�
730 ی‌گذاشت. داشت�
731 از کوره در �
732 ی‌رفت�
733 که یک �
734 رتبه احساس کرد�
735 تغییری در رفتار خود داد و تند کرد.
736
737 به خیر گذشت و گرنه خدا عال�
738 است چه اتفاقی �
739 ی‌افتاد. سلا�
740 که کرد �
741 ثل این که �
742 ی‌خواست چیزی بگوید که پیش دستی کرد�
743 :
744
745 - بفر�
746 ایید آقا. بفر�
747 ایید، بچه‌ها �
748 نتظرند.
749
750 واقعاً به خیر گذشت. شاید اتوبوسش دیر کرده. شاید راه‌بندان بوده؛ جاده قرق بوده و باز یک گردن‌کلفتی از اقصای عال�
751
752 ی‌آ�
753 ده که ازین سفره‌ی �
754 رتضی علی بی‌نصیب ن�
755 اند. به هر صورت در دل بخشید�
756 ش. چه خوب شد که بد و بی‌راهی نگفتی! که از دور عل�
757 افراشته‌ی هیکل �
758 عل�
759 کلاس چهار�
760 ن�
761 ایان شد. از ه�
762 ان ته �
763 را دیده بود. تقریباً �
764 ی‌دوید. تح�
765 ل این یکی را نداشت�
766 . «بدکاری �
767 ی‌کنی. اول بس�
768 ‌الله و �
769 ته به خشخاش!» رفت�
770 و توی دفتر نشست�
771 و خود�
772 را به کاری �
773 شغول کرد�
774 که هن هن کنان رسید. چنان عرق از پیشانی‌اش �
775 ی‌ریخت که راستی خجالت کشید�
776 . یک لیوان آب از کوه به دستش داد�
777 و �
778 سخ‌شده‌ی خنده‌اش را با آب به خوردش داد�
779 و بلند که شد برود، گفت�
780 :
781
782 - عوضش دو کیلو لاغر شدید.
783
784 برگشت نگاهی کرد و خنده‌ای و رفت. ناگهان ناظ�
785 از در وارد شد و از را ه نرسیده گفت:
786
787 - دیدید آقا! این جوری �
788 ی‌آند �
789 درسه. اون قرتی که عین خیالش ه�
790 نبود آقا! ا�
791 ا این یکی...
792
793 از او پرسید�
794 :
795
796 - انگار هنوز دو تا از کلاس‌ها ولند؟
797
798 - بله آقا. کلاس سه ورزش دارند. گفت�
799 بنشینند دیکته بنویسند آقا. �
800 عل�
801 حساب پنج و شش ه�
802 که نیو�
803 ده آقا.
804
805 در ه�
806 ین حین یکی از عکس‌های بزرگ دخ�
807 ه‌های هخا�
808 نشی را که به دیوار کوبیده بود پس زد و:
809
810 - نگاه کنید آقا...
811
812 روی گچ دیوار با �
813 داد قر�
814 ز و نه چندان درشت، به عجله و ناشیانه علا�
815 ت داس کشیده بودند. ه�
816 چنین دنبال کرد:
817
818 - از آثار دوره‌ی اوناست آقا. کارشون ه�
819 ین چیزها بود. روزنو�
820 ه بفروشند. تبلیغات کنند و داس چکش بکشند آقا. رئیس‌شون رو که گرفتند چه جونی کند�
821 آقا تا حالی‌شون کن�
822 که دست ور دارند آقا. و از روی �
823 یز پرید پایین.
824
825 - گفت�
826
827 گه باز ه�
828 هستند؟
829
830 - آره آقا، پس چی! یکی ه�
831 ین آقازاده که هنوز نیو�
832 ده آقا. هر روز نی�
833 ساعت تأخیر داره آقا. یکی ه�
834
835 ثل کلاس سه.
836
837 - خوب چرا تا حالا پاکش نکردی؟
838
839 - به! آخه آد�
840 درد دلشو واسه‌ی کی بگه؟ آخه آقا در �
841 یان تو روی آد�
842
843 ی‌گند جاسوس، �
844 أ�
845 ور! باهاش حرف�
846 شده آقا. کتک و کتک‌کاری!
847
848 و بعد یک سخنرانی که چه طور �
849 درسه را خراب کرده‌اند و اعت�
850 اد اهل �
851 حله را چه طور از بین برده‌اند که نه انج�
852 نی، نه ک�
853 کی به بی‌بضاعت‌ها؛ و از این حرف ها.
854
855 بعد از سخنرانی آقای ناظ�
856 دست�
857 ال�
858 را داد�
859 که آن عکس‌ها را پاک کند و بعد ه�
860 راه افتاد�
861 که برو�
862 سراغ اتاق خود�
863 . در اتاق�
864 را که باز کرد�
865 ، داشت�
866 د�
867 اغ�
868 با بوی خاک ن�
869 کشیده‌اش اخت �
870 ی‌کرد که آخرین �
871 عل�
872 ه�
873 آ�
874 د. آ�
875 د�
876 توی ایوان و با صدای بلند، جوری که در ت�
877 ا�
878
879 درسه بشنوند، ناظ�
880 را صدا زد�
881 و گفت�
882 با قل�
883 قر�
884 ز برای آقا یک ساعت تأخیر بگذارند.ه‌ی ساخت�
885 ان نوشتی�
886 آقا. �
887 ی‌گند ن�
888 ی‌شه پول دولت رو تو �
889 لک دیگرون خرج کرد.
890
891 - گفت�
892 راست �
893 ی‌گند.
894
895 دیگه کافی بود. آ�
896 دی�
897 بیرون. ه�
898 ان توی حیاط تا نفسی تازه کنی�
899 وضع �
900 الی و بودجه و ازین حرف‌های �
901 درسه را پرسید�
902 . هر اتاق �
903 اهی پانزده ریال حق نظافت داشت. لواز�
904 ‌التحریر و دفترها را ه�
905 اداره‌ی فرهنگ �
906 ی‌داد. �
907 اهی بیست و پنج تو�
908 ان ه�
909 برای آب خوردن داشتند که هنوز وصول نشده بود. برای نصب هر بخاری سالی سه تو�
910 ان. �
911 اهی سی تو�
912 ان ه�
913 تنخواه‌گردان �
914 درسه بود که �
915 ثل پول آب سوخت شده بود و حالا ه�
916
917 اه دو�
918 سال بود. اواخر آبان. حالیش کرد�
919 که حوصله‌ی این کارها را ندار�
920 و غرض�
921 را از �
922 دیر شدن برایش خلاصه کرد�
923 و گفت�
924 حاضر�
925 ه�
926 ه‌ی اختیارات را به او بده�
927 . «اصلاً انگار که هنوز �
928 دیر نیا�
929 ده.» �
930 هر �
931 درسه ه�
932 پهلوی خودش باشد. البته او را هنوز ن�
933 ی‌شناخت�
934 . شنیده بود�
935 که �
936 دیرها قبلاً ناظ�
937 خودشان را انتخاب �
938 ی‌کنند، ا�
939 ا �
940 ن نه کسی را سراغ داشت�
941 و نه حوصله‌اش را. حک�
942 خود�
943 را ه�
944 به زور گرفته بود�
945 . سنگ‌ها�
946 ان را وا کندی�
947 و به دفتر رفتی�
948 و چایی را که فراش از بساط خانه‌اش درست کرده بود، خوردی�
949 تا زنگ را زدند و باز ه�
950 زدند و �
951 ن نگاهی به پرونده‌های شاگردها کرد�
952 که هر کدا�
953 عبارت بود از دو برگ کاغذ. از ه�
954 ین دو سه برگ کاغذ دانست�
955 که اولیای بچه‌ها اغلب زارع و باغبان و اویارند و قبل از این‌که زنگ آخر را بزنند و �
956 درسه تعطیل بشود بیرون آ�
957 د�
958 . برای روز اول خیلی زیاد بود.
959
960 فردا صبح رفت�
961
962 درسه. بچه‌ها با صف‌هاشان به طرف کلاس‌ها �
963 ی‌رفتند و ناظ�
964 چوب به دست توی ایوان ایستاده بود و توی دفتر دو تا از �
965 عل�
966 ‌ها بودند. �
967 علو�
968 شد کار هر روزه‌شان است. ناظ�
969 را ه�
970 فرستاد�
971 سر یک کلاس دیگر و خود�
972 آ�
973 د�
974 د�
975 در �
976 درسه به قد�
977 زدن؛ فکر کرد�
978 از هر طرف که بیایند �
979 را این ته، د�
980 در �
981 درسه خواهند دید و ت�
982 ا�
983 طول راه در این خجالت خواهند �
984 اند و دیگر دیر نخواهند آ�
985 د. یک سیاهی از ته جاده‌ی جنوبی پیداشد. جوانک بریانتین زده بود. �
986 سل�
987 اً او ه�
988
989 را �
990 ی‌دید، ولی آهسته‌تر از آن �
991 ی‌آ�
992 د که یک �
993 عل�
994 تأخیر کرده جلوی �
995 دیرش �
996 ی‌آ�
997 د. جلوتر که آ�
998 د حتی شنید�
999 که سوت �
1000 ی‌زد. ا�
1001 ا بی‌انصاف چنان سلانه سلانه �
1002 ی‌آ�
1003 د که دید�
1004 هیچ جای گذشت نیست. اصلاً �
1005 حل سگ به �
1006 ن ن�
1007 ی‌گذاشت. داشت�
1008 از کوره در �
1009 ی‌رفت�
1010 که یک �
1011 رتبه احساس کرد�
1012 تغییری در رفتار خود داد و تند کرد.
1013
1014 به خیر گذشت و گرنه خدا عال�
1015 است چه اتفاقی �
1016 ی‌افتاد. سلا�
1017 که کرد �
1018 ثل این که �
1019 ی‌خواست چیزی بگوید که پیش دستی کرد�
1020 :
1021
1022 - بفر�
1023 ایید آقا. بفر�
1024 ایید، بچه‌ها �
1025 نتظرند.
1026
1027 واقعاً به خیر گذشت. شاید اتوبوسش دیر کرده. شاید راه‌بندان بوده؛ جاده قرق بوده و باز یک گردن‌کلفتی از اقصای عال�
1028
1029 ی‌آ�
1030 ده که ازین سفره‌ی �
1031 رتضی علی بی‌نصیب ن�
1032 اند. به هر صورت در دل بخشید�
1033 ش. چه خوب شد که بد و بی‌راهی نگفتی! که از دور عل�
1034 افراشته‌ی هیکل �
1035 عل�
1036 کلاس چهار�
1037 ن�
1038 ایان شد. از ه�
1039 ان ته �
1040 را دیده بود. تقریباً �
1041 ی‌دوید. تح�
1042 ل این یکی را نداشت�
1043 . «بدکاری �
1044 ی‌کنی. اول بس�
1045 ‌الله و �
1046 ته به خشخاش!» رفت�
1047 و توی دفتر نشست�
1048 و خود�
1049 را به کاری �
1050 شغول کرد�
1051 که هن هن کنان رسید. چنان عرق از پیشانی‌اش �
1052 ی‌ریخت که راستی خجالت کشید�
1053 . یک لیوان آب از کوه به دستش داد�
1054 و �
1055 سخ‌شده‌ی خنده‌اش را با آب به خوردش داد�
1056 و بلند که شد برود، گفت�
1057 :
1058
1059 - عوضش دو کیلو لاغر شدید.
1060
1061 برگشت نگاهی کرد و خنده‌ای و رفت. ناگهان ناظ�
1062 از در وارد شد و از را ه نرسیده گفت:
1063
1064 - دیدید آقا! این جوری �
1065 ی‌آند �
1066 درسه. اون قرتی که عین خیالش ه�
1067 نبود آقا! ا�
1068 ا این یکی...
1069
1070 از او پرسید�
1071 :
1072
1073 - انگار هنوز دو تا از کلاس‌ها ولند؟
1074
1075 - بله آقا. کلاس سه ورزش دارند. گفت�
1076 بنشینند دیکته بنویسند آقا. �
1077 عل�
1078 حساب پنج و شش ه�
1079 که نیو�
1080 ده آقا.
1081
1082 در ه�
1083 ین حین یکی از عکس‌های بزرگ دخ�
1084 ه‌های هخا�
1085 نشی را که به دیوار کوبیده بود پس زد و:
1086
1087 - نگاه کنید آقا...
1088
1089 روی گچ دیوار با �
1090 داد قر�
1091 ز و نه چندان درشت، به عجله و ناشیانه علا�
1092 ت داس کشیده بودند. ه�
1093 چنین دنبال کرد:
1094
1095 - از آثار دوره‌ی اوناست آقا. کارشون ه�
1096 ین چیزها بود. روزنو�
1097 ه بفروشند. تبلیغات کنند و داس چکش بکشند آقا. رئیس‌شون رو که گرفتند چه جونی کند�
1098 آقا تا حالی‌شون کن�
1099 که دست ور دارند آقا. و از روی �
1100 یز پرید پایین.
1101
1102 - گفت�
1103
1104 گه باز ه�
1105 هستند؟
1106
1107 - آره آقا، پس چی! یکی ه�
1108 ین آقازاده که هنوز نیو�
1109 ده آقا. هر روز نی�
1110 ساعت تأخیر داره آقا. یکی ه�
1111
1112 ثل کلاس سه.
1113
1114 - خوب چرا تا حالا پاکش نکردی؟
1115
1116 - به! آخه آد�
1117 درد دلشو واسه‌ی کی بگه؟ آخه آقا در �
1118 یان تو روی آد�
1119
1120 ی‌گند جاسوس، �
1121 أ�
1122 ور! باهاش حرف�
1123 شده آقا. کتک و کتک‌کاری!
1124
1125 و بعد یک سخنرانی که چه طور �
1126 درسه را خراب کرده‌اند و اعت�
1127 اد اهل �
1128 حله را چه طور از بین برده‌اند که نه انج�
1129 نی، نه ک�
1130 کی به بی‌بضاعت‌ها؛ و از این حرف ها.
1131
1132 بعد از سخنرانی آقای ناظ�
1133 دست�
1134 ال�
1135 را داد�
1136 که آن عکس‌ها را پاک کند و بعد ه�
1137 راه افتاد�
1138 که برو�
1139 سراغ اتاق خود�
1140 . در اتاق�
1141 را که باز کرد�
1142 ، داشت�
1143 د�
1144 اغ�
1145 با بوی خاک ن�
1146 کشیده‌اش اخت �
1147 ی‌کرد که آخرین �
1148 عل�
1149 ه�
1150 آ�
1151 د. آ�
1152 د�
1153 توی ایوان و با صدای بلند، جوری که در ت�
1154 ا�
1155
1156 درسه بشنوند، ناظ�
1157 را صدا زد�
1158 و گفت�
1159 با قل�
1160 قر�
1161 ز برای آقا یک ساعت تأخیر بگذارند.
1162
1163 روز سو�
1164 باز اول وقت �
1165 درسه بود�
1166 . هنوز از پشت دیوار نپیچیده بود�
1167 که صدای سوز و بریز بچه‌ها به پیشباز�
1168 آ�
1169 د. تند کرد�
1170 . پنج تا از بچه‌ها توی ایوان به خودشان �
1171 ی‌پیچیدند و ناظ�
1172 ترکه‌ای به دست داشت و به نوبت به کف دست‌شان �
1173 ی‌زد. بچه‌ها الت�
1174 اس �
1175 ی‌کردند؛ گریه �
1176 ی‌کردند؛ ا�
1177 ا دستشان را ه�
1178 دراز �
1179 ی‌کردند. نزدیک بود داد بزن�
1180 یا با لگد بزن�
1181 و ناظ�
1182 را پرت کن�
1183 آن طرف. پشتش به �
1184 ن بود و �
1185 ن را ن�
1186 ی‌دید. ناگهان ز�
1187 ز�
1188 ه‌ای توی صف‌ها افتاد که یک �
1189 رتبه �
1190 را به صرافت انداخت که در �
1191 قا�
1192
1193 دیریت �
1194 درسه، به سختی �
1195 ی‌شود ناظ�
1196 را کتک زد. این بود که خش�
1197
1198 را فرو خورد�
1199 و آرا�
1200 از پله‌ها رفت�
1201 بالا. ناظ�
1202 ، تازه �
1203 توجه �
1204 ن شده بود در ه�
1205 ین حین دخالت�
1206 را کرد�
1207 و خواهش کرد�
1208 این بار ه�
1209 ه‌شان را به �
1210 ن ببخشند.
1211
1212 ن�
1213 ی‌دان�
1214 چه کار خطایی از آنها سر زده بود که ناظ�
1215 را تا این حد عصبانی کرده بود. بچه‌ها سکسکه‌کنان رفتند توی صف‌ها و بعد زنگ را زدند و صف‌ها رفتند به کلاس‌ها و دنبالشان ه�
1216
1217 عل�
1218 ‌ها که ه�
1219 ه سر وقت حاضر بودند. نگاهی به ناظ�
1220 انداخت�
1221 که تازه حالش سر جا آ�
1222 ده بود و گفت�
1223 در آن حالی که داشت، �
1224
1225 کن بود گردن یک کدا�
1226 شان را بشکند. که �
1227 رتبه براق شد:
1228
1229 - اگه یک روز جلوشونو نگیرید سوارتون �
1230 ی‌شند آقا. ن�
1231 ی‌دونید چه قاطرهای چ�
1232 وشی شده‌اند آقا.
1233
1234
1235 ثل بچه �
1236 درسه‌ای‌ها آقا آقا �
1237 ی‌کرد. �
1238 وضوع را برگرداند�
1239 و احوال �
1240 ادرش را پرسید�
1241 . خنده، صورتش را از ه�
1242 باز کرد و صدا زد فراش برایش آب بیاورد. یاد�
1243 هست آن روز نی�
1244 ساعتی برای آقای ناظ�
1245 صحبت کرد�
1246 . پیرانه. و او جوان بود و زود �
1247 ی‌شد را�
1248 ش کرد. بعد ازش خواست�
1249 که ترکه‌ها را بشکند و آن وقت �
1250 ن رفت�
1251 سراغ اتاق خود�
1252 .
1253
1254 در ه�
1255 ان هفته‌ی اول به کارها وارد شد�
1256 . فردای ز�
1257 ستان و نه تا بخاری زغال سنگی و روزی چهار بار آب آوردن و آب و جاروی اتاق‌ها با یک فراش جور در ن�
1258 ی‌آید. یک فراش دیگر از اداره ی فرهنگ خواست�
1259 که هر روز �
1260 نتظر ورودش بودی�
1261 . بعد از ظهرها را ن�
1262 ی‌رفت�
1263 . روزهای اول با دست و دل لرزان، ولی سه چهار روزه جرأت پیدا کرد�
1264 . احساس �
1265 ی‌کرد�
1266 که �
1267 درسه زیاد ه�
1268
1269 حض خاطر �
1270 ن ن�
1271 ی‌گردد. کلاس اول ه�
1272 یکسره بود و به خاطر بچه‌های جغله دلهره‌ای نداشت�
1273 . در بیابان‌های اطراف �
1274 درسه ه�
1275
1276 اشینی آ�
1277 د و رفت نداشت و گرچه پست و بلند بود ا�
1278 ا به هر صورت از حیاط �
1279 درسه که بزرگ‌تر بود. �
1280 عل�
1281 ها ه�
1282 ، هر بعد از ظهری دو تاشان به نوبت �
1283 ی‌رفتند یک جوری باه�
1284 کنار آ�
1285 ده بودند. و ترسی ه�
1286 از این نبود که بچه‌ها از عل�
1287 و فرهنگ ثقل سرد بکنند. یک روز ه�
1288 بازرس آ�
1289 د و نی�
1290 ساعتی پیزر لای پالان ه�
1291 گذاشتی�
1292 و چای و احترا�
1293 ات �
1294 تقابل! و در دفتر بازرسی تصدیق کرد که �
1295 درسه «با وجود عد�
1296 وسایل» بسیار خوب اداره �
1297 ی‌شود.
1298
1299 بچه‌ها �
1300 دا�
1301 در �
1302 درسه ز�
1303 ین �
1304 ی‌خوردند، بازی �
1305 ی‌کردند، ز�
1306 ین �
1307 ی‌خوردند. �
1308 ثل اینکه تاتوله خورده بودند. ساده‌ترین شکل بازی‌هایشان در ربع ساعت‌های تفریح، دعوا بود. فکر �
1309 ی‌کرد�
1310 علت این ه�
1311 ه ز�
1312 ین خوردن شاید این باشد که بیش‌ترشان کفش حسابی ندارند. آن‌ها ه�
1313 که داشتند، بچه‌ننه بودند و بلد نبودند بدوند و حتی راه بروند. این بود که روزی دو سه بار، دست و پایی خراش بر �
1314 ی‌داشت. پرونده‌ی برق و تلفن �
1315 درسه را از بایگانی بسیار �
1316 حقر �
1317 درسه بیرون کشیده بود�
1318 و خوانده بود�
1319 . اگر یک خرده �
1320 ی‌دویدی تا دو سه سال دیگر ه�
1321 برق �
1322 درسه درست �
1323 ی‌شد و ه�
1324 تلفنش. دوباره سری به اداره ساخت�
1325 ان زد�
1326 و �
1327 وضوع را تازه کرد�
1328 و به رفقایی که دورادور در اداره‌ی برق و تلفن داشت�
1329 ، یکی دو بار رو انداخت�
1330 که اول خیال �
1331 ی‌کردند کار خود�
1332 را �
1333 ی‌خواه�
1334 به اس�
1335
1336 درسه راه بینداز�
1337 و ناچار رها کرد�
1338 . این قدر بود که ادای وظیفه‌ای �
1339 ی‌کرد. �
1340 درسه آب نداشت. نه آب خوراکی و نه آب جاری. با هرزاب بهاره، آب انبار زیر حوض را �
1341 ی‌انباشتند که تل�
1342 به‌ای سرش بود و حوض را با ه�
1343 ان پر �
1344 ی‌کردند و خود بچه‌ها. ا�
1345 ا برای آب خوردن دو تا �
1346 نبع صد لیتری داشتی�
1347 از آهن سفید که �
1348 ثل ا�
1349 ا�
1350 زاده‌ای یا سقاخانه‌ای دو قلو، روی چهار پایه کنار حیاط بود و روزی دو بار پر و خالی �
1351 ی‌شد. این آب را از ه�
1352 ان باغی �
1353 ی‌آوردی�
1354 که ردیف کاج‌هایش روی آس�
1355 ان، لکه‌ی دراز سیاه انداخته بود. البته فراش �
1356 ی‌آورد. با یک سطل بزرگ و یک آب‌پاش که سوراخ بود و تا به �
1357 درسه �
1358 ی‌رسید، نصف شده بود. هر دو را از جیب خود�
1359 داد�
1360 تع�
1361 یر کردند.
1362
1363 یک روز ه�
1364
1365 الک �
1366 درسه آ�
1367 د. پیر�
1368 ردی �
1369 وقر و سنگین که خیال �
1370 ی‌کرد برای سرکشی به خانه‌ی �
1371 ستأجرنشینش آ�
1372 ده. از در وارد نشده فریادش بلند شد و فحش را کشید به فراش و به فرهنگ که چرا بچه‌ها دیوار �
1373 درسه را با زغال سیاه کرده‌اند واز ه�
1374 ین توپ و تشرش شناخت�
1375 ش. کلی با او صحبت کردی�
1376 البته او دو برابر سن �
1377 ن را داشت. برایش چای ه�
1378 آوردی�
1379 و با �
1380 عل�
1381 ‌ها آشنا شد و قول‌ها داد و رفت. کنه‌ای بود. درست یک پیر�
1382 رد. یک ساعت و نی�
1383 درست نشست. �
1384 اهی یک بار ه�
1385 این برنا�
1386 ه را داشتند که بایست پیه‌اش را به تن �
1387 ی‌�
1388 الید�
1389 .
1390
1391 ا�
1392 ا �
1393 عل�
1394 ‌ها. هر کدا�
1395 یک ابلاغ بیست و چهار ساعته در دست داشتند، ولی در برنا�
1396 ه به هر کدا�
1397 ‌شان بیست ساعت درس بیشتر نرسیده بود. ک�
1398 ک�
1399 قرار شد که یک �
1400 عل�
1401 از فرهنگ بخواهی�
1402 و به هر کدا�
1403 ‌شان هجده ساعت درس بدهی�
1404 ، به شرط آن‌که هیچ بعد از ظهری �
1405 درسه تعطیل نباشد. حتی آن که دانشگاه �
1406 ی‌رفت �
1407 ی‌توانست با هفته‌ای هجده ساعت درس بسازد. و دشوارترین کار ه�
1408 ین بود که با کدخدا�
1409 نشی حل شد و �
1410 ن یک �
1411 عل�
1412 دیگر از فرهنگ خواست�
1413 .
1414
1415 اواخر هفته‌ی دو�
1416 ، فراش جدید آ�
1417 د. �
1418 رد پنجاه ساله‌ای باریک و زبر و زرنگ که شب‌کلاه �
1419 ی‌گذاشت و لباس آبی �
1420 ی‌پوشید و تسبیح �
1421 ی‌گرداند و از هر کاری سر رشته داشت. آب خوردن را نوبتی �
1422 ی‌آوردند. �
1423 درسه تر و ت�
1424 یز شد و رونقی گرفت. فراش جدید سرش توی حساب بود. هر دو �
1425 ستخد�
1426 با ه�
1427 ت�
1428 ا�
1429 بخاری‌ها را راه انداختند و یک کارگر ه�
1430 برای ک�
1431 ک به آن‌ها آ�
1432 د. فراش قدی�
1433 ی را چهار روز پشت سر ه�
1434 ، سر ظهر �
1435 ی‌فرستادی�
1436 اداره‌ی فرهنگ و هر آن �
1437 نتظر زغال بودی�
1438 . هنوز یک هفته از آ�
1439 دن فراش جدید نگذشته بود که صدای ه�
1440 ه‌ی �
1441 عل�
1442 ‌ها در آ�
1443 ده بود. نه به هیچ کدا�
1444 شان سلا�
1445
1446 ی‌کرد و نه به دنبال خرده فر�
1447 ایش‌هایشان �
1448 ی‌رفت. درست است که به �
1449 ن سلا�
1450
1451 ی‌کرد، ا�
1452 ا �
1453 عل�
1454 ‌ها ه�
1455 ، لابد هر کدا�
1456 در حدود �
1457 ن صاحب فضایل و عنوان و �
1458 علو�
1459 ات بودند که از یک فراش �
1460 درسه توقع سلا�
1461 داشته باشند. ا�
1462 ا انگار نه انگار.
1463
1464 بدتر از ه�
1465 ه این که سر خر �
1466 عل�
1467 ‌ها بود. �
1468 ن که از ه�
1469 ان اول، خرج�
1470 را سوا کرده بود�
1471 و آن‌ها را آزاد گذاشته بود�
1472 که در �
1473 واقع بیکاری در دفتر را روی خودشان ببندند و هر چه �
1474 ی‌خواهند بگویند و هر کاری �
1475 ی‌خواهند بکنند. ا�
1476 ا او در فاصله‌ی ساعات درس، ه�
1477 چه که �
1478 عل�
1479 ‌ها �
1480 ی‌آ�
1481 دند، �
1482 ی‌آ�
1483 د توی دفتر و ه�
1484 ین طوری گوشه‌ی اتاق �
1485 ی‌ایستاد و �
1486 عل�
1487 ‌ها کلافه �
1488 ی‌شدند. نه �
1489 ی‌توانستند شلکلک‌های �
1490 عل�
1491 ی‌شان را در حضور او کنار بگذارند و نه جرأت �
1492 ی‌کردند به او چیزی بگویند. بدزبان بود و از عهده‌ی ه�
1493 ه‌شان بر �
1494 ی‌آ�
1495 د. یکی دوبار دنبال نخود سیاه فرستاده بودندش. ا�
1496 ا زرنگ بود و فوری کار را انجا�
1497
1498 ی‌داد و بر �
1499 ی‌گشت. حسابی �
1500 وی د�
1501 اغ شده بود. ده سال تجربه این حداقل را به �
1502 ن آ�
1503 وخته بود که اگر �
1504 عل�
1505 ‌ها در ربع ساعت‌های تفریح نتوانند بخندند، سر کلاس، بچه‌های �
1506 رد�
1507 را کتک خواهند زد. این بود که دخالت کرد�
1508 . یک روز فراش جدید را صدا زد�
1509 . اول حال و احوالپرسی و بعد چند سال سابقه دارد و چند تا بچه و چه قدر �
1510 ی‌گیرد... که قضیه حل شد. سی صد و خرده‌ای حقوق �
1511 ی‌گرفت. با بیست و پنج سال سابقه. کار از ه�
1512 ین جا خراب بود. پیدا بود که �
1513 عل�
1514 ‌ها حق دارند او را غریبه بدانند. نه دیپل�
1515 ی، نه کاغذپاره‌ای، هر چه باشد یک فراش که بیشتر نبود! و تازه قلدر ه�
1516 بود و حق ه�
1517 داشت. اول به اشاره و کنایه و بعد با صراحت بهش فه�
1518 اند�
1519 که گر چه �
1520 عل�
1521 ج�
1522 اعت اجر دنیایی ندارد، ا�
1523 ا از او که آد�
1524
1525 تدین و فه�
1526 یده‌ای است بعید است و از این حرف‌ها... که یک �
1527 رتبه پرید توی حرف�
1528 که:
1529
1530 - ای آقا! چه �
1531 ی‌فر�
1532 ایید؟ ش�
1533 ا نه خودتون این کاره‌اید و نه اینارو �
1534 ی‌شناسید. ا�
1535 روز �
1536 ی‌خواند سیگار براشون بخر�
1537 ، فردا �
1538 ی‌فرستن�
1539 سراغ عرق. �
1540 ن این‌ها رو �
1541 ی‌شناس�
1542 .
1543
1544 راست �
1545 ی‌گفت. زودتر از ه�
1546 ه، او دندان‌های �
1547 را ش�
1548 رده بود. فه�
1549 یده بود که در �
1550 درسه هیچ‌کاره‌ا�
1551 . �
1552 ی‌خواست�
1553 کوتاه بیای�
1554 ، ولی �
1555 دیر �
1556 درسه بودن و در �
1557 قابل یک فراش پررو ساکت �
1558 اندن!... که خر خر کا�
1559 یون زغال به داد�
1560 رسید. تر�
1561 ز که کرد و صدا خوابید گفت�
1562 :
1563
1564 - این حرف‌ها قباحت داره. �
1565 عل�
1566 ج�
1567 اعت کجا پولش به عرق �
1568 ی‌رسه؟ حالا بدو زغال آورده‌اند.
1569
1570 و ه�
1571 ین طور که داشت بیرون �
1572 ی‌رفت، افزود�
1573 :
1574
1575 - دو روز دیگه که �
1576 حتاجت شدند و ازت قرض خواستند با ه�
1577 رفیق �
1578 ی‌شید.
1579
1580 و آ�
1581 د�
1582 توی ایوان. در بزرگ آهنی �
1583 درسه را باز کرده بودند و کا�
1584 یون آ�
1585 ده بود تو و داشتند بارش را جلوی انبار ته حیاط خالی �
1586 ی‌کردند و راننده، کاغذی به دست ناظ�
1587 داد که نگاهی به آن انداخت و �
1588 را نشان داد که در ایوان بالا ایستاده بود�
1589 و فرستادش بالا. کاغذش را با سلا�
1590 به دست�
1591 داد. بیجک زغال بود. رسید رس�
1592 ی اداره‌ی فرهنگ بود در سه نسخه و روی آن ورقه‌ی �
1593 اشین شده‌ی «باسکول» که �
1594 ی‌گفت کا�
1595 یون و �
1596 حتویاتش ج�
1597 عاً دوازده خروار است. ا�
1598 ا رسیدهای رس�
1599 ی اداری فرهنگ ساکت بودند. جای �
1600 قدار زغالی که تحویل �
1601 درسه داده شده بود، در هر سه نسخه خالی بود. پیدا بود که تحویل گیرنده باید پرشان کند. ه�
1602 ین کار را کرد�
1603 . اوراق را برد�
1604 توی اتاق و با خودنویس�
1605 عدد را روی هر سه ورق نوشت�
1606 و ا�
1607 ضا کرد�
1608 و به دست راننده داد�
1609 که راه افتاد و از ه�
1610 ان بالا به ناظ�
1611 گفت�
1612 :
1613
1614 - اگر �
1615 هر ه�
1616 بایست زد، خودت بزن بابا.
1617
1618 و رفت�
1619 سراغ کار�
1620 که ناگهان در باز شد و ناظ�
1621 آ�
1622 د تو؛ بیجک زغال دستش بود و:
1623
1624 - �
1625 گه نفه�
1626 یدین آقا؟ �
1627 خصوصاً جاش رو خالی گذاشته بودند آقا...
1628
1629 نفه�
1630 یده بود�
1631 . ا�
1632 ا اگر ه�
1633 فه�
1634 یده بود�
1635 ، فرقی ن�
1636 ی‌کرد و به هر صورت از چنین کودنی نا به هنگا�
1637 از جا در رفت�
1638 و به شدت گفت�
1639 :
1640
1641 - خوب؟
1642
1643 - هیچ چی آقا.... رس�
1644 ‌شون ه�
1645 ینه آقا. اگه باهاشون کنار نیایید کار�
1646 ونو لنگ �
1647 ی‌گذارند آقا...
1648
1649 که از جا در رفت�
1650 . به چنین صراحتی �
1651 را که �
1652 دیر �
1653 درسه بود�
1654 در �
1655 عا�
1656 له شرکت �
1657 ی‌داد. و فریاد زد�
1658 :
1659
1660 - عجب! حالا سرکار برای �
1661 ن تکلیف ه�
1662
1663 عین �
1664 ی‌کنید؟... خاک بر سر این فرهنگ با �
1665 دیرش که �
1666 ن باش�
1667 ! برو ورقه رو بده دست‌شون، گورشون رو گ�
1668 کنند. پدر سوخته‌ها...
1669
1670 چنان فریاد زده بود�
1671 که هیچ کس در �
1672 درسه انتظار نداشت. �
1673 دیر سر به زیر و پا به راهی بود�
1674 که از ه�
1675 ه خواهش �
1676 ی‌کرد�
1677 و حالا ناظ�
1678
1679 درسه، داشت به �
1680 ن یاد �
1681 ی‌داد که به جای نه خروار زغال �
1682 ثلا هجده خروار تحویل بگیر�
1683 و بعد با اداره‌ی فرهنگ کنار بیای�
1684 . هی هی!.... تا ظهر هیچ کاری نتوانست�
1685 بکن�
1686 ، جز این‌که چند بار �
1687 تن استعفانا�
1688 ه‌ا�
1689 را بنویس�
1690 و پاره کن�
1691 ... قد�
1692 اول را این جور جلوی پای آد�
1693
1694 ی‌گذارند.
1695
1696 بارندگی که شروع شد دستور داد�
1697 بخاری‌ها را از هفت صبح بسوزانند. بچه‌ها ه�
1698 یشه زود �
1699 ی‌آ�
1700 دند. حتی روزهای بارانی. �
1701 ثل این‌که اول آفتاب از خانه بیرون‌شان �
1702 ی‌کنند. یا ناهارنخورده. خیلی سعی کرد�
1703 یک روز زودتر از بچه‌ها �
1704 درسه باش�
1705 . ا�
1706 ا عاقبت نشد که �
1707 درسه را خالی از نفسِ به عل�
1708 ‌آلوده‌ی بچه‌ها استنشاق کن�
1709 . از راه که �
1710 ی‌رسیدند دور بخاری ج�
1711 ع �
1712 ی‌شدند و گیوه‌هاشان را خشک �
1713 ی‌کردند. و خیلی زود فه�
1714 ید�
1715 که ظهر در �
1716 درسه �
1717 اندن ه�
1718
1719 سأله کفش بود. هر که داشت ن�
1720 ی‌�
1721 اند.این قاعده در �
1722 ورد �
1723 عل�
1724 ‌ها ه�
1725 صدق �
1726 ی‌کرد اقلاً یک پول واکس جلو بودند. وقتی که باران �
1727 ی‌بارید ت�
1728 ا�
1729 کوهپایه و بدتر از آن ت�
1730 ا�
1731 حیاط �
1732 درسه گل �
1733 ی‌شد. بازی و دویدن �
1734 توقف شده بود. �
1735 درسه سوت و کور بود. این جا ه�
1736
1737 سأله کفش بود. چش�
1738 اغلبشان ه�
1739 قر�
1740 ز بود. پیدا بود باز آن روز صبح یک فصل گریه کرده‌اند و در خانه‌شان عل�
1741 صراطی بوده است.
1742
1743
1744 درسه داشت تخته �
1745 ی‌شد. عده‌ی غایب‌های صبح ده برابر شده بود و ساعت اول هیچ �
1746 عل�
1747 ی ن�
1748 ی‌توانست درس بدهد. دست‌های ور�
1749 ‌کرده و سر�
1750 ازده کار ن�
1751 ی‌کرد. حتی �
1752 عل�
1753 کلاس اول�
1754 ان ه�
1755
1756 ی‌دانست که فرهنگ و �
1757 علو�
1758 ات �
1759 دارس �
1760 ا صرفاً تابع ت�
1761 رین است. �
1762 شق و ت�
1763 رین. ده بار بیست بار. دست یخ‌کرده بیل و رنده را ه�
1764 ن�
1765 ی‌تواند به کار بگیرد که خیلی ه�
1766 ز�
1767 خت‌اند و دست پر کن. این بود که به فکر افتادی�
1768 . فراش جدید واردتر از ه�
1769 ه‌ی �
1770 ا بود. یک روز در اتاق دفتر، شورا�
1771 انندی داشتی�
1772 که البته او ه�
1773 بود. خودش را ک�
1774 ‌ک�
1775 تح�
1776 یل کرده بود. گفت حاضر است یکی از دُ�
1777 ‌کلفت‌های ه�
1778 سایه‌ی �
1779 درسه را وادارد که شن برای�
1780 ان بفرستد به شرط آن که �
1781 ا ه�
1782 بروی�
1783 و از انج�
1784 ن �
1785 حلی برای بچه‌ها کفش و لباس بخواهی�
1786 . قرار شد خودش قضیه را دنبال کند که هفته‌ی آینده جلسه‌شان کجاست و حتی بخواهد که دعوت‌�
1787 انندی از �
1788 ا بکنند. دو روز بعد سه تا کا�
1789 یون شن آ�
1790 د. دوتایش را توی حیاط �
1791 درسه، خالی کردی�
1792 و سو�
1793 ی را د�
1794 در �
1795 درسه، و خود بچه‌ها نی�
1796 ساعته پهنش کردند. با پا و بیل و هر چه که به دست �
1797 ی‌رسید.
1798
1799 عصر ه�
1800 ان روز �
1801 ا را به انج�
1802 ن دعوت کردند. خود �
1803 ن و ناظ�
1804 باید �
1805 ی‌رفتی�
1806 . �
1807 عل�
1808 کلاس چهار�
1809 را ه�
1810 با خود�
1811 ان بردی�
1812 . خانه‌ای که �
1813 حل جلسه‌ی آن شب انج�
1814 ن بود، درست �
1815 ثل �
1816 درسه، دور افتاده و تنها بود. قالی‌ها و کناره‌ها را به فرهنگ �
1817 ی‌آلودی�
1818 و �
1819 ی‌رفتی�
1820 . �
1821 ثل این‌که سه تا سه تا روی ه�
1822 انداخته بودند. اولی که کثیف شد دو�
1823 ی. به بالا که رسیدی�
1824 یک حاجی آقا در حال ن�
1825 از خواندن بود. و صاحب‌خانه با لهجه‌ی غلیظ یزدی به استقبال‌�
1826 ان آ�
1827 د. ه�
1828 راهان�
1829 را �
1830 عرفی کرد�
1831 و لابد خودش فه�
1832 ید �
1833 دیر کیست. برای �
1834 ا چای آوردند. سیگار�
1835 را چاق کرد�
1836 و با صاحب‌خانه از قالی‌هایش حرف زدی�
1837 . ناظ�
1838 به بچه‌هایی �
1839 ی‌�
1840 اند که در �
1841 جلس بزرگترها خوابشان �
1842 ی‌گیرد و دل‌شان ه�
1843 ن�
1844 ی‌خواست دست به سر شوند. سر اعضای انج�
1845 ن باز شده بود. حاجی آقا صندوقدار بود. �
1846 ن و ناظ�
1847 عین دو طفلان �
1848 سل�
1849 بودی�
1850 و �
1851 عل�
1852 کلاس چهار�
1853 عین خولی وسط�
1854 ان نشسته. اغلب اعضای انج�
1855 ن به زبان �
1856 حلی صحبت �
1857 ی‌کردند و رفتار ناشی داشتند. حتی یک کدا�
1858 شان ن�
1859 ی‌دانستند که دست و پاهای خود را چه جور ضبط و ربط کنند. بلند بلند حرف �
1860 ی‌زدند. درست �
1861 ثل این‌که وزارتخانه‌ی دواب سه تا حیوان تازه برای باغ وحش �
1862 حله‌شان وارد کرده. جلسه که رس�
1863 ی شد، صاحبخانه �
1864 عرفی‌�
1865 ان کرد و شروع کردند. �
1866 دا�
1867 از خودشان صحبت �
1868 ی‌کردند از این‌که دزد دیشب فلان جا را گرفته و باید درخواست پاسبان شبانه کنی�
1869 و...
1870
1871 ه�
1872 ین طور یک ساعت حرف زدند و به �
1873 ها�
1874 ا�
1875 ور رسیدگی کردند و �
1876 ن و �
1877 عل�
1878 کلاس چهار�
1879 سیگار کشیدی�
1880 . انگار نه انگار که �
1881 ا ه�
1882 بودی�
1883 . نوکرشان که آ�
1884 د استکان‌ها را ج�
1885 ع کند، چیزی روی جلد اشنو نوشت�
1886 و برای صاحبخانه فرستاد�
1887 که یک �
1888 رتبه به صرافت �
1889 ا افتاد و اجازه خواست و:
1890
1891 - آقایان عرضی دارند. بهتر است کارهای خود�
1892 ان را بگذاری�
1893 برای بعد.
1894
1895
1896 ثلاً �
1897 ی‌خواست بفه�
1898 اند که نباید ه�
1899 ه‌ی حرف‌ها را در حضور �
1900 ا زده باشند. و اجازه دادند �
1901 عل�
1902 کلاس چهار شروع کرد به نطق و او ه�
1903 شروع کرد که هر چه باشد �
1904 ا زیر سایه‌ی آقایانی�
1905 و خوش‌آیند نیست که بچه‌هایی باشند که نه لباس داشته باشند و نه کفش درست و حسابی و از این حرف‌ها و �
1906 دا�
1907 حرف �
1908 ی‌زد. ناظ�
1909 ه�
1910 از چُرت در آ�
1911 د چیزهایی را که از حفظ کرده بود گفت و الت�
1912 اس دعا و کار را خراب کرد.تشری به ناظ�
1913 زد�
1914 که گدابازی را بگذارد کنار و حالی‌شان کرد�
1915 که صحبت از تقاضا نیست و گدایی. بلکه �
1916 درسه دور افتاده است و �
1917 ستراح بی در و پیکر و از این اباطیل... چه خوب شد که عصبانی نشد�
1918 . و قرار شد که پنج نفرشان فردا عصر بیایند که �
1919 درسه را وارسی کنند و تشکر و اظهار خوشحالی و در آ�
1920 دی�
1921 .
1922
1923 در تاریکی بیابان هفت تا سواری پشت در خانه ردیف بودند و راننده‌ها توی یکی از آن‌ها ج�
1924 ع شده بودند و اسرار ارباب‌هاشان را به ه�
1925
1926 ی‌گفتند. در این حین �
1927 ن �
1928 دا�
1929 به خود�
1930
1931 ی‌گفت�
1932
1933 ن چرا رفت�
1934 ؟ به �
1935 ن چه؟ �
1936 گر �
1937 ن در بی کفش و کلاهی‌شان �
1938 قصر بود�
1939 ؟ �
1940 ی‌بینی اح�
1941 ق؟ �
1942 دیر �
1943 درسه ه�
1944 که باشی باید شخصیت و غرورت را لای زرورق بپیچی و طاق کلاهت بگذاری که اقلاً نپوسد. حتی اگر بخواهی یک �
1945 عل�
1946 کوفتی باشی، نه چرا دور �
1947 ی‌زنی؟ حتی اگر یک فراش �
1948 اهی نود تو�
1949 انی باشی، باید تا خرخره توی لجن فرو بروی.در ه�
1950 ین حین که �
1951 ن در فکر بود�
1952 ناظ�
1953 گفت:
1954
1955 - دیدید آقا چه طور باها�
1956 ون رفتار کردند؟ با یکی از قالی‌هاشون آقا ت�
1957 ا�
1958
1959 درسه رو �
1960 ی‌خرید.
1961
1962 گفت�
1963 :
1964
1965 - تا سر و کارت با الف.ب است به‌پا قیاس نکنی. خودخوری �
1966 ی‌آره.
1967
1968 و �
1969 عل�
1970 کلاس چهار گفت:
1971
1972 - اگه فحش�
1973 ون ه�
1974
1975 ی‌دادند �
1976 ن باز ه�
1977 راضی بود�
1978 ، باید واقع‌بین بود. خدا کنه پشی�
1979 ون نشند.
1980
1981 بعد ه�
1982
1983 دتی درد دل کردی�
1984 و تا اتوبوس برسد و سوار بشی�
1985 ، �
1986 علو�
1987 شد که �
1988 عل�
1989 کلاس چهار با زنش �
1990 تارکه کرده و �
1991 ادر ناظ�
1992 را سرطانی تشخیص دادند. و بعد ه�
1993 شب بخیر...
1994
1995 دو روز ت�
1996 ا�
1997
1998 درسه نرفت�
1999 . خجالت �
2000 ی‌کشید�
2001 توی صورت یک کدا�
2002 ‌شان نگاه کن�
2003 . و در ه�
2004 ین دو روز حاجی آقا با دو نفر آ�
2005 ده بودند، �
2006 درسه را وارسی و صورت‌برداری و ناظ�
2007
2008 ی‌گفت که حتی بچه‌هایی ه�
2009 که کفش و کلاهی داشتند پاره و پوره آ�
2010 ده بودند. و برای بچه‌ها کفش و لباس خریدند. روزهای بعد احساس کرد�
2011 زن‌هایی که سر راه�
2012 لب جوی آب ظرف �
2013 ی‌شستند، سلا�
2014
2015 ی‌کنند و یک بار ه�
2016 دعای خیر یکی‌شان را از عقب سر شنید�
2017 .ا�
2018 ا چنان از خود�
2019 بد�
2020 آ�
2021 ده بود که رغبت�
2022 ن�
2023 ی‌شد به کفش و لباس‌هاشان نگاه کن�
2024 . قربان ه�
2025 ان گیوه‌های پاره! بله، نان گدایی فرهنگ را نو نوار کرده بود.
2026
2027 تازه از دردسرهای اول کار �
2028 درسه فارغ شده بود�
2029 که شنید�
2030 که یک روز صبح، یکی از اولیای اطفال آ�
2031 د. بعد از سلا�
2032 و احوالپرسی دست کرد توی جیبش و شش تا عکس در آورد، گذاشت روی �
2033 یز�
2034 . شش تا عکس زن لخت. لخت لخت و هر کدا�
2035 به یک حالت. یعنی چه؟ نگاه تندی به او کرد�
2036 . آد�
2037
2038 رتبی بود. اداری �
2039 انند. کسر شأن خود�
2040
2041 ی‌دانست�
2042 که این گوشه‌ی از زندگی را طبق دستور عکاس‌باشی فلان جنده‌خانه‌ی بندری ببین�
2043 . ا�
2044 ا حالا یک �
2045 رد اتو کشیده‌ی �
2046 رتب آ�
2047 ده بود و شش تا از ه�
2048 ین عکس‌ها را روی �
2049 یز�
2050 پهن کرده بود و به انتظار آن که وقاحت عکس‌ها چش�
2051 ‌های�
2052 را پر کند داشت سیگار چاق �
2053 ی‌کرد.
2054
2055 حسابی غافلگیر شده بود�
2056 ... حت�
2057 اً تا هر شش تای عکس‌ها را ببین�
2058 ، بیش از یک دقیقه طول کشید. ه�
2059 ه از یک نفر بود. به این فکر گریخت�
2060 که الان هزار ها یا �
2061 یلیون ها نسخه‌ی آن، توی جیب چه جور آد�
2062 ‌هایی است و در کجاها و چه قدر خوب بود که ه�
2063 ه‌ی این آد�
2064 ‌ها را �
2065 ی‌شناخت�
2066 یا �
2067 ی‌دید�
2068 . بیش ازین ن�
2069 ی‌شد گریخت. یارو به ت�
2070 ا�
2071 وزنه وقاحتش، جلوی روی�
2072 نشسته بود. سیگاری آتش زد�
2073 و چش�
2074 به او دوخت�
2075 . کلافه بود و پیدا بود برای کتک‌کاری ه�
2076 آ�
2077 اده باشد. سرخ شده بود و داشت در دود سیگارش تکیه‌گاهی برای جسارتی که �
2078 ی‌خواست به خرج بدهد �
2079 ی‌جست. عکس‌ها را با یک ورقه از اباطیلی که ه�
2080 ان روز سیاه کرده بود�
2081 ، پوشاند�
2082 و بعد با لحنی که دعوا را با آن شروع �
2083 ی‌کنند؛ پرسید�
2084 :
2085
2086 - خوب، غرض؟
2087
2088 و صدای�
2089 توی اتاق پیچید. حرکتی از روی بیچارگی به خودش داد و ه�
2090 ه‌ی جسارت‌ها را با دستش توی جیبش کرد و آرا�
2091 ‌تر از آن چیزی که با خودش تو آورده بود، گفت:
2092
2093 - چه عرض کن�
2094 ؟... از �
2095 عل�
2096 کلاس پنج تون بپرسید.
2097
2098 که راحت شد�
2099 و او شروع کرد به این که «این چه فرهنگی است؟ خراب بشود. پس بچه‌های �
2100 رد�
2101 با چه اط�
2102 ینانی به �
2103 درسه بیایند؟
2104
2105 و از این حرف‌ها...
2106
2107 خلاصه این آقا �
2108 عل�
2109 کاردستی کلاس پنج�
2110 ، این عکس‌ها را داده به پسر آقا تا آن‌ها را روی تخته سه لایی بچسباند و دورش را س�
2111 باده بکشد و بیاورد. به هر صورت �
2112 عل�
2113 کلاس پنج بی‌گدار به آب زده. و حالا �
2114 ن چه بکن�
2115 ؟ به او چه جوابی بده�
2116 ؟ بگوی�
2117
2118 عل�
2119 را اخراج �
2120 ی‌کن�
2121 ؟ که نه �
2122 ی‌توان�
2123 و نه لزو�
2124 ی دارد. او چه بکند؟ حت�
2125 اً در این شهر کسی را ندارد که به این عکس‌ها دلخوش کرده. ولی آخر چرا این جور؟ یعنی این قدر اح�
2126 ق است که حتی شاگردهایش را ن�
2127 ی‌شناسد؟... پاشد�
2128 ناظ�
2129 را صدا بزن�
2130 که خودش آ�
2131 ده بود بالا، توی ایوان �
2132 نتظر ایستاده بود. �
2133 ن آخرین کسی بود�
2134 که از هر اتفاقی در �
2135 درسه خبردار �
2136 ی‌شد�
2137 . حضور این ولی طفل گیج�
2138 کرده بود که چنین عکس‌هایی را از توی جیب پسرش، و لابد به ه�
2139 ین وقاحتی که آن‌ها را روی �
2140 یز �
2141 ن ریخت، در آورده بوده. وقتی فه�
2142 ید هر دو در �
2143 انده‌ای�
2144 سوار بر اسب شد که اله �
2145 ی‌کن�
2146 و بله �
2147 ی‌کن�
2148 ، در �
2149 درسه را �
2150 ی‌بند�
2151 ، و از این جفنگیات....
2152
2153 حت�
2154 اً ن�
2155 ی‌دانست که اگر در هر �
2156 درسه بسته بشود، در یک اداره بسته شده است. ا�
2157 ا �
2158 ن تا او بود ن�
2159 ی‌توانست�
2160 فکر�
2161 را ج�
2162 ع کن�
2163 . �
2164 ی‌خواست پسرش را بخواهی�
2165 تا شهادت بدهد و چه جانی کندی�
2166 تا حالیش کنی�
2167 که پسرش هر چه خفت کشیده، بس است و وعده‌ها دادی�
2168 که �
2169 عل�
2170 ش را د�
2171 خورشید کباب کنی�
2172 و از نان خوردن بیندازی�
2173 . یعنی اول ناظ�
2174 شروع کرد که از دست او دل پری داشت و �
2175 ن ه�
2176 دنبالش را گرفت�
2177 . برای دک کردن او چاره‌ای جز این نبود. و بعد رفت، �
2178 ا دو نفری �
2179 اندی�
2180 با شش تا عکس زن لخت. حواس�
2181 که ج�
2182 ع شد به ناظ�
2183 سپرد�
2184 صدایش را در نیاورد و یک هفته‌ی ت�
2185 ا�
2186
2187 طلب را با عکس‌ها، توی کشوی �
2188 یز�
2189 قفل کرد�
2190 و بعد پسرک را صدا زد�
2191 . نه عزیزدُردانه �
2192 ی‌ن�
2193 ود و نه هیچ جور دیگر. داد �
2194 ی‌زد که از خانواده‌ی عیال‌واری است. ک�
2195 ‌خونی و فقر. دید�
2196
2197 عل�
2198 ش زیاد ه�
2199 بد تشخیص نداده. یعنی زیاد بی‌گدار به آب نزده. گفت�
2200 :
2201
2202 - خواهر برادر ه�
2203 داری؟
2204
2205 - آ... آ...آقا داری�
2206 آقا.
2207
2208 - چند تا؟
2209
2210 - آ... آقا چهار تا آقا.
2211
2212 - عکس‌ها رو خودت به بابات نشون دادی؟
2213
2214 - نه به خدا آقا... به خدا قس�
2215 ...
2216
2217 - پس چه طور شد؟
2218
2219 و دید�
2220 از ترس دارد قالب تهی �
2221 ی‌کند. گرچه چوب‌های ناظ�
2222 شکسته بود، ا�
2223 ا ترس او از �
2224 ن که �
2225 دیر باش�
2226 و از ناظ�
2227 و از �
2228 درسه و از تنبیه سال�
2229
2230 انده بود.
2231
2232 - نترس بابا. کاریت نداری�
2233 . تقصیر آقا �
2234 عل�
2235 ه که عکس‌ها رو داده... تو کار بدی نکردی بابا جان. فه�
2236 یدی؟ ا�
2237 ا �
2238 ی‌خواه�
2239 ببین�
2240 چه طور شد که عکس‌ها دست بابات افتاد.
2241
2242 - آ.. آ... آخه آقا... آخه...
2243
2244
2245 ی‌دانست�
2246 که باید ک�
2247 کش کن�
2248 تا به حرف بیاید.
2249
2250 گفت�
2251 :
2252
2253 - �
2254 ی‌دونی بابا؟ عکس‌ها�
2255 چیز بدی نبود. تو خودت فه�
2256 یدی چی بود؟
2257
2258 - آخه آقا...نه آقا.... خواهر�
2259 آقا... خواهر�
2260
2261 ی‌گفت...
2262
2263 - خواهرت؟ از تو کوچک‌تره؟
2264
2265 - نه آقا. بزرگ‌تره. �
2266 ی‌گفتش که آقا... �
2267 ی‌گفتش که آقا... هیچ چی سر عکس‌ها دعوا�
2268 ون شد.
2269
2270 دیگر ت�
2271 ا�
2272 بود. عکس‌ها را به خواهرش نشان داده بود که لای دفترچه پر بوده از عکس آرتیست‌ها. به او پز داده بوده. ا�
2273 ا حاضر نبوده، حتی یکی از آن‌ها را به خواهرش بدهد. آد�
2274
2275 ورد اعت�
2276 اد �
2277 عل�
2278 باشد و چنین خبطی بکند؟ و تازه جواب �
2279 عل�
2280 را چه بدهد؟ ناچار خواهر او را لو داده بوده. بعد از او �
2281 عل�
2282 را احضار کرد�
2283 . علت احضار را �
2284 ی‌دانست. و داد �
2285 ی‌زد که چیزی ندارد بگوید. پس از یک هفته �
2286 هلت، هنوز از وقاحتی که �
2287 ن پیدا کرده بود�
2288 ، تا از آد�
2289 خلع سلاح‌شده‌ای �
2290 ثل او، دست بر ندار�
2291 ، در تعجب بود. به او سیگار تعارف کرد�
2292 و این قصه را برایش تعریف کرد�
2293 که در اوایل تأسیس وزارت �
2294 عارف، یک روز به وزیر خبر �
2295 ی‌دهند که فلان �
2296 عل�
2297 با فلان بچه روابطی دارد. وزیر فوراً او را �
2298 ی‌خواهد و حال و احوال او را �
2299 ی‌پرسد و این‌که چرا تا به حال زن نگرفته و ناچار تقصیر گردن بی‌پولی �
2300 ی‌افتد و دستور که فلان قدر به او ک�
2301 ک کنند تا عروسی راه بیندازد و خود او ه�
2302 دعوت بشود و قضیه به ه�
2303 ین سادگی ت�
2304 ا�
2305
2306 ی‌شود. و بعد گفت�
2307 که خیلی جوان‌ها هستند که ن�
2308 ی‌توانند زن بگیرند و وزرای فرهنگ ه�
2309 این روزها گرفتار �
2310 صاحبه‌های روزنا�
2311 ه‌ای و رادیویی هستند. ا�
2312 ا در نجیب‌خانه‌ها که باز است و ازین �
2313 زخرفات... و ه�
2314 ‌دردی و نگذاشت�
2315 یک کل�
2316 ه حرف بزند. بعد ه�
2317 عکس را که توی پاکت گذاشته بود�
2318 ، به دستش داد�
2319 و وقاحت را با این ج�
2320 له به حد اعلا رساند�
2321 که:
2322
2323 - اگر به تخته نچسبونید، ضررشون ک�
2324 ‌تره.
2325
2326 تا حقوق�
2327 به لیست اداره‌ی فرهنگ برسه، سه �
2328 اه طول کشید. فرهنگی‌های گداگشنه و خزانه‌ی خالی و دست‌های از پا درازتر! ا�
2329 ا خوبیش این بود که در �
2330 درسه‌ی �
2331 ا فراش جدید�
2332 ان پولدار بود و به ه�
2333 ه‌شان قرض داد. ک�
2334 ک�
2335 بانک �
2336 درسه شده بود. از سیصد و خرده‌ای تو�
2337 ان که �
2338 ی‌گرفت، پنجاه تو�
2339 ان را ه�
2340 خرج ن�
2341 ی‌کرد. نه سیگار �
2342 ی‌کشید و نه اهل سین�
2343 ا بود و نه برج دیگری داشت. از این گذشته، باغبان یکی از د�
2344 ‌کلفت‌های ه�
2345 ان اطراف بود و باغی و دستگاهی و سور و ساتی و لابد آشپزخانه‌ی �
2346 رتبی. خیلی زود �
2347 عل�
2348 ‌ها فه�
2349 یدند که یک فراش پولدار خیلی بیش‌تر به درد �
2350 ی‌خورد تا یک �
2351 دیر بی‌بو و خاصیت.
2352
2353 این از �
2354 عل�
2355 ‌ها. حقوق �
2356 را ه�
2357 هنوز از �
2358 رکز �
2359 ی‌دادند. با حقوق �
2360 اه بعد ه�
2361 اس�
2362
2363 را ه�
2364 به لیست اداره �
2365 نتقل کردند. درین �
2366 دت خود�
2367 برای خود�
2368 ورقه انجا�
2369 کار �
2370 ی‌نوشت�
2371 و ا�
2372 ضا �
2373 ی‌کرد�
2374 و �
2375 ی‌رفت�
2376 از �
2377 درسه‌ای که قبلاً در آن درس �
2378 ی‌داد�
2379 ، حقوق�
2380 را �
2381 ی‌گرفت�
2382 . سر و صدای حقوق که بلند �
2383 ی‌شد �
2384 عل�
2385 ‌ها �
2386 رتب �
2387 ی‌شدند و کلاس �
2388 اهی سه چهار روز کا�
2389 لاً دایر بود. تا ورقه‌ی انجا�
2390 کار به دستشان بده�
2391 . غیر از ه�
2392 ان یک بار - در اوایل کار- که برای �
2393 عل�
2394 حساب پنج و شش قر�
2395 ز توی دفتر گذاشتی�
2396 ، دیگر با �
2397 داد قر�
2398 ز کاری نداشتی�
2399 و خیال ه�
2400 ه‌شان راحت بود. وقتی برای گرفتن حقوق�
2401 به اداره رفت�
2402 ، چنان شلوغی بود که به خود�
2403 گفت�
2404 کاش اصلاً حقوق�
2405 را �
2406 نتقل نکرده بود�
2407 . نه �
2408 ی‌توانست�
2409 سر صف بایست�
2410 و نه �
2411 ی‌توانست�
2412 از حقوق�
2413 بگذر�
2414 . تازه �
2415 گر �
2416 واجب‌بگیر دولت چیزی جز یک انبان گشاده‌ی پای صندوق است؟..... و اگر ه�
2417
2418 ی‌�
2419 اندی با آن شلوغی باید تا دو بعداز ظهر سر پا بایستی. ه�
2420 ه‌ی جیره‌خوارهای اداره بو برده بودند که �
2421 دیر�
2422 . و لابد آن‌قدر ساده لوح بودند که فکر کنند روزی گذارشان به �
2423 درسه‌ی �
2424 ا بیفتد. دنبال سفته‌ها �
2425 ی‌گشتند، به حسابدار قبلی فحش �
2426 ی‌دادند، الت�
2427 اس �
2428 ی‌کردند که این �
2429 اه را ندیده بگیرید و ه�
2430 ه‌ی حق و حساب‌دان شده بودند و یکی که زودتر از نوبت پولش را �
2431 ی‌گرفت صدای ه�
2432 ه در �
2433 ی‌آ�
2434 د. در لیست �
2435 درسه، بزرگ‌ترین رق�
2436
2437 ال �
2438 ن بود. درست �
2439 ثل بزرگ‌ترین گناه در نا�
2440 ه‌ی ع�
2441 ل. دو برابر فراش جدید�
2442 ان حقوق �
2443 ی‌گرفت�
2444 . از دیدن رق�
2445 ‌های �
2446 ردنی حقوق دیگران چنان خجالت کشید�
2447 که انگار �
2448 ال آن‌ها را دزدیده‌ا�
2449 . و تازه خلوت که شد و ده پانزده تا ا�
2450 ضا که کرد�
2451 ، صندوق‌دار چش�
2452 ش به �
2453 ن افتاد و با یک �
2454 عذرت، شش صد تو�
2455 ان پول دزدی را گذاشت کف دست�
2456 ... �
2457 رده شور!
2458
2459 هنوز برف اول نباریده بود که یک روز عصر، �
2460 عل�
2461 کلاس چهار رفت زیر �
2462 اشین. زیر یک سواری. �
2463 ثل ه�
2464 ه‌ی عصرها �
2465 ن �
2466 درسه نبود�
2467 . د�
2468 غروب بود که فراش قدی�
2469 ی �
2470 درسه د�
2471 در خونه‌�
2472 ون، خبرش را آورد. که دوید�
2473 به طرف لباس�
2474 و تا حاضر بشو�
2475 ، �
2476 ی‌شنید�
2477 که دارد قضیه را برای زن�
2478 تعریف �
2479 ی‌کند. �
2480 اشین برای یکی از آ�
2481 ریکایی‌ها بوده. باقیش را از خانه که در آ�
2482 دی�
2483 برای�
2484 تعریف کرد. گویا یارو خودش پشت فر�
2485 ون بوده و بعد ه�
2486 هول شده و در رفته. بچه‌ها خبر را به �
2487 درسه برگردانده‌اند و تا فراش و زنش برسند، ج�
2488 عیت و پاسبان‌ها سوارش کرده بودند و فرستاده بوده‌اند �
2489 ریض‌خانه. به اتوبوس که رسید�
2490 ، دید�
2491 لاک پشت است. فراش را �
2492 رخص کرد�
2493 و پرید�
2494 توی تاکسی. اول رفت�
2495 سراغ پاسگاه جدید کلانتری. تعاریف تکه و پاره‌ای از پرونده �
2496 طلع بود. ا�
2497 ا پرونده تصریحی نداشت که راننده که بوده. ا�
2498 ا هیچ کس ن�
2499 ی‌دانست عاقبت چه بلایی بر سر �
2500 عل�
2501 کلاس چهار �
2502 ا آ�
2503 ده است. کشیک پاسگاه ه�
2504 ین قدر �
2505 طلع بود که درین جور �
2506 وارد «طبق جریان اداری» اول �
2507 ی‌روند سرکلانتری، بعد دایره‌ی تصادفات و بعد بی�
2508 ارستان. اگر آشنا در ن�
2509 ی‌آ�
2510 دی�
2511 ، کشیک پاسگاه �
2512 سل�
2513 اً ن�
2514 ی‌گذاشت به پرونده نگاه چپ بکن�
2515 . احساس کرد�
2516
2517 یان اهل �
2518 حل ک�
2519 ‌ک�
2520 دار�
2521 سرشناس �
2522 ی‌شو�
2523 . و از این احساس خنده‌ا�
2524 گرفت.
2525
2526 ساعت ۸ د�
2527 در بی�
2528 ارستان بود�
2529 ، اگر سال�
2530 ه�
2531 بود حت�
2532 اً یه چیزیش شده بود. ه�
2533 ان طور که �
2534 ن یه چیزی�
2535
2536 ی‌شد. روی در بی�
2537 ارستان نوشته شده بود: «از ساعت ۷ به بعد ورود �
2538
2539 نوع». در زد�
2540 . از پشت در کسی ه�
2541 ین آیه را صادر کرد. دید�
2542 فایده ندارد و باید از یک چیزی ک�
2543 ک بگیر�
2544 . از قدرتی، از �
2545 قا�
2546 ی، از هیکلی، از یک چیزی. صدای�
2547 را کلفت کرد�
2548 و گفت�
2549 :« �
2550 ن...» �
2551 ی‌خواست�
2552 بگوی�
2553
2554 ن �
2555 دیر �
2556 درسه‌ا�
2557 . ولی فوراً پشی�
2558 ان شد�
2559 . یارو لابد �
2560 ی‌گفت �
2561 دیر �
2562 درسه کدا�
2563 سگی است؟ این بود با ک�
2564 ی �
2565 کث و ط�
2566 طراق فراوان ج�
2567 له‌ا�
2568 را این طور ت�
2569 ا�
2570 کرد�
2571 :
2572
2573 - ...بازرس وزارت فرهنگ�
2574 .
2575
2576 که کلون صدایی کرد و لای در باز شد. یارو با چش�
2577 ‌هایش سلا�
2578 کرد. رفت�
2579 تو و با ه�
2580 ان صدا پرسید�
2581 :
2582
2583 - این �
2584 عل�
2585 ه �
2586 درسه که تصادف کرده...
2587
2588 تا آخرش را خواند. یکی را صدا زد و دنبال�
2589 فرستاد که طبقه‌ی فلان، اتاق فلان. از حیاط به راهرو و باز به حیاط دیگر که نصفش را برف پوشانده بود و �
2590 ن چنان �
2591 ی‌دوید�
2592 که یارو از عقب سر�
2593 هن هن �
2594 ی‌کرد. طبقه‌ی اول و دو�
2595 و چهار�
2596 . چهار تا پله یکی. راهرو تاریک بود و پر از بوهای �
2597 خصوص بود. هن هن کنان دری را نشان داد که هل داد�
2598 و رفت�
2599 تو. بو تندتر بود و تاریکی بیشتر. تالاری بود پر از تخت و جیرجیر کفش و خرخر یک نفر. دور یک تخت چهار نفر ایستاده بودند. حت�
2600 اً خودش بود. پای تخت که رسید�
2601 ، احساس کرد�
2602 ه�
2603 ه‌ی آنچه از خشونت و تظاهر و ابهت به ک�
2604 ک خواسته بود�
2605 آب شد و بر سر و صورت�
2606 راه افتاد. و این �
2607 عل�
2608 کلاس چهار�
2609
2610 درسه‌ا�
2611 بود. سنگین و با شک�
2612 بر آ�
2613 ده دراز کشیده بود. خیلی کوتاه‌تر از ز�
2614 انی که سر پا بود به نظر�
2615 آ�
2616 د. صورت و سینه‌اش از روپوش چرک‌�
2617 ُرد بیرون بود. صورتش را که شسته بودند کبود کبود بود، درست به رنگ جای سیلی روی صورت بچه‌ها. �
2618 را که دید، لبخند و چه لبخندی! شاید �
2619 ی‌خواست بگوید �
2620 درسه‌ای که �
2621 دیرش عصرها سر کار نباشد، باید ه�
2622 ین جورها ه�
2623 باشد. خنده توی صورت او ه�
2624 ین طور لرزید و لرزید تا یخ زد.
2625
2626 «آخر چرا تصادف کردی؟...»
2627
2628
2629 ثل این که سوال را ازو کرد�
2630 . ا�
2631 ا وقتی که دید�
2632 ن�
2633 ی‌تواند حرف بزند و به جای هر جوابی ه�
2634 ان خنده‌ی یخ‌بسته را روی صورت دارد، خود�
2635 را به عنوان او د�
2636 چک گرفت�
2637 . «آخه چرا؟ چرا این هیکل �
2638 دیر کلی را با خودت این قد این ور و آن ور �
2639 ی‌بری تا بزنندت؟ تا زیرت کنند؟ �
2640 گر ن�
2641 ی‌دانستی که �
2642 عل�
2643 حق ندارد این قدر خوش‌هیکل باشد؟ آخر چرا تصادف کردی؟» به چنان عتاب و خطابی این‌ها را �
2644 ی‌گفت�
2645 که هیچ �
2646 ط�
2647 ئن نیست�
2648 بلند بلند به خودش نگفته باش�
2649 . و یک �
2650 رتبه به کله‌ا�
2651 زد که «�
2652 بادا خودت چش�
2653 ش زده باشی؟» و بعد: «اح�
2654 ق خاک بر سر! بعد از سی و چند سال ع�
2655 ر، تازه خرافاتی شدی!» و چنان از خود�
2656 بیزاری�
2657 گرفت که �
2658 ی‌خواست�
2659 به یکی فحش بده�
2660 ، کسی را بزن�
2661 . که چش�
2662
2663 به دکتر کشیک افتاد.
2664
2665 - �
2666 رده شور این �
2667
2668 لکتو ببره. ساعت چهار تا حالا از تن این �
2669 رد خون �
2670 ی‌ره. حیفتون نیو�
2671 د؟...
2672
2673 دستی روی شانه‌ا�
2674 نشست و فریاد�
2675 را خواباند. برگشت�
2676 پدرش بود. او ه�
2677
2678 ی‌خندید. دو نفر دیگر ه�
2679 با او بودند. ه�
2680 ه دهاتی‌وار؛ ه�
2681 ه خوش قد و قواره. حظ کرد�
2682 ! آن دو تا پسرهایش بودند یا برادرزاده‌هایش یا کسان دیگرش. تازه داشت گل از گل�
2683
2684 ی‌شکفت که شنید�
2685 :
2686
2687 - آقا کی باشند؟
2688
2689 این راه�
2690 دکتر کشیک گفت که �
2691 ن باز سوار شد�
2692 :
2693
2694 - �
2695 را �
2696 ی‌گید آقا؟ �
2697 ن هیشکی. یک آقا �
2698 دیر کوفتی. این ه�
2699
2700 عل�
2701
2702 .
2703
2704 که یک �
2705 رتبه عقل هی زد و «پسر خفه شو» و خفه شد�
2706 . بغض توی گلوی�
2707 بود. دل�
2708
2709 ی‌خواست یک کل�
2710 ه دیگر بگوید. یک کنایه بزند... نسبت به �
2711 هارت هیچ دکتری تا کنون نتوانسته‌ا�
2712 قس�
2713 بخور�
2714 . دستش را دراز کرد که به اکراه فشار داد�
2715 و بعد شیشه‌ی بزرگی را نشان�
2716 داد که وارونه بالای تخت آویزان بود و خرفه�
2717
2718 کرد که این جوری غذا به او �
2719 ی‌رسانند و عکس ه�
2720 گرفته‌اند و تا فردا صبح اگر زخ�
2721 ‌ها چرک نکند، جا خواهند انداخت و گچ خواهند کرد. که یکی دیگر از راه رسید. گوشی به دست و سفید پوش و �
2722 عطر. با حرکاتی �
2723 ثل آرتیست سین�
2724 ا. سلا�
2725
2726 کرد. صدایش در ته ذهن�
2727 چیزی را �
2728 ختصر تکانی داد. ا�
2729 ا احتیاجی به کنجکاوی نبود. یکی از شاگردهای ن�
2730 ی‌دان�
2731 چند سال پیش�
2732 بود. خودش خودش را �
2733 عرفی کرد. آقای دکتر...! عجب روزگاری! هر تکه از وجودت را با �
2734 زخرفی از انبان �
2735 زخرفاتت، �
2736 ثل ذره‌ای روزی در خاکی ریخته‌ای که حالا سبز کرده. چش�
2737 داری اح�
2738 ق. این تویی که روی تخت دراز کشیده‌ای. ده سال آزگار از پلکان ساعات و دقایق ع�
2739 رت هر لحظه یکی بالا رفته و تو فقط خستگی این بار را هنوز در تن داری. این جوجه‌فکلی و جوجه‌های دیگر که ن�
2740 ی‌شناسی‌شان، ه�
2741 ه از تخ�
2742 ی سر در آورده‌اند که روزی حصار جوانی تو بوده و حالا شکسته و خالی �
2743 انده. دستش را گرفت�
2744 و کشید�
2745 ش کناری و در گوشش هر چه بد و بی‌راه �
2746 ی‌دانست�
2747 ، به او و ه�
2748 کارش و شغلش داد�
2749 . �
2750 ثلاً �
2751 ی‌خواست�
2752 سفارش �
2753 عل�
2754 کلاس چهار �
2755 درسه‌ا�
2756 را کرده باش�
2757 . بعد ه�
2758 سری برای پدر تکان داد�
2759 و گریخت�
2760 . از در که بیرون آ�
2761 د�
2762 ، حیاط بود و هوای بارانی. از در بزرگ که بیرون آ�
2763 د�
2764 به این فکر �
2765 ی‌کرد�
2766 که «اصلا به تو چه؟ اصلاً چرا آ�
2767 دی؟ �
2768 ی‌خواستی کنجکاوی‌ات را سیرکنی؟» و دست آخر به این نتیجه رسید�
2769 که «طع�
2770 ه‌ای برای �
2771 یزنشین‌های شهربانی و دادگستری به دست آ�
2772 ده و تو نه �
2773 ی‌توانی این طع�
2774 ه را از دستشان بیرون بیاوری و نه هیچ کار دیگری �
2775 ی‌توانی بکنی...»
2776
2777 و داشت�
2778 سوار تاکسی �
2779 ی‌شد�
2780 تا برگرد�
2781 خانه که یک دفعه به صرافت افتاد�
2782 که اقلاً چرا نپرسیدی چه بلایی به سرش آ�
2783 ده؟» خواست�
2784 عقب‌گرد کن�
2785 ، ا�
2786 ا هیکل کبود �
2787 عل�
2788 کلاس چهار�
2789 روی تخت بود و دید�
2790 ن�
2791 ی‌توان�
2792 . خجالت �
2793 ی‌کشید�
2794 و یا �
2795 ی‌ترسید�
2796 . آن شب تا ساعت دو بیدار بود�
2797 و فردا یک گزارش �
2798 فصل به ا�
2799 ضای �
2800 دیر �
2801 درسه و شهادت ه�
2802 ه‌ی �
2803 عل�
2804 ‌ها برای اداره‌ی فرهنگ و کلانتری �
2805 حل و بعد ه�
2806 دوندگی در اداره‌ی بی�
2807 ه و قرار بر این که روزی نه تو�
2808 ان بودجه برای خرج بی�
2809 ارستان او بدهند و عصر پس از �
2810 دتی رفت�
2811
2812 درسه و کلاس‌ها را تعطیل کرد�
2813 و �
2814 عل�
2815 ‌ها و بچه‌های شش�
2816 را فرستاد�
2817 عیادتش و دسته گل و ازین بازی‌ها... و یک ساعتی در �
2818 درسه تنها �
2819 اند�
2820 و فارغ از ه�
2821 ه چیز برای خود�
2822 خیال بافت�
2823 .... و فردا صبح پدرش آ�
2824 د سلا�
2825 و احوالپرسی و گفت یک دست و یک پایش شکسته و ک�
2826 ی خونریزی داخل �
2827 غز و از طرف یارو آ�
2828 ریکاییه آ�
2829 ده‌اند عیادتش و وعده و وعید که وقتی خوب شد، در اصل چهار استخدا�
2830 ش کنند و با زبان بی‌زبانی حالی�
2831 کرد که گزارش را بیخود داده‌ا�
2832 و حالا ه�
2833 داده‌ا�
2834 ، دنبالش نکن�
2835 و رضایت طرفین و کاسه‌ی از آش داغ‌تر و از این حرف‌ها... خاک بر سر �
2836
2837 لکت.
2838
2839 اوایل ا�
2840 ر توجهی به بچه‌ها نداشت�
2841 . خیال �
2842 ی‌کرد�
2843 اختلاف سِنی �
2844 یان‌�
2845 ان آن قدر هست که کاری به کار ه�
2846 دیگر نداشته باشی�
2847 . ه�
2848 یشه سر�
2849 به کار خود�
2850 بود. در دفتر را �
2851 ی‌بست�
2852 و در گر�
2853 ای بخاری دولت قل�
2854 صد تا یک غاز �
2855 ی‌زد�
2856 . ا�
2857 ا این کار �
2858 رتب سه چهار هفته بیش‌تر دوا�
2859 نکرد. خسته شد�
2860 . ناچار به �
2861 درسه بیشتر �
2862 ی‌رسید�
2863 . یاد روزهای قدی�
2864 ی با دوستان قدی�
2865 ی به خیر چه آد�
2866 ‌های پاک و بی‌آلایشی بودند، چه شخصیت‌های بی‌نا�
2867 و نشانی و هر کدا�
2868 با چه زبانی و با چه ادا و اطوارهای �
2869 خصوص به خودشان و این جوان‌های چلفته‌ای. چه �
2870 قلدهای بی‌دردسری برای فرهنگی‌�
2871 ابی! نه خبری از دیروزشان داشتند و نه از ا�
2872 لاک تازه‌ای که با هفتاد واسطه به دست‌شان داده بودند، چیزی سرشان �
2873 ی‌شد. بدتر از ه�
2874 ه بی‌دست و پایی‌شان بود. آرا�
2875 و �
2876 رتب درست �
2877 ثل واگن شاه عبدالعظی�
2878
2879 ی‌آ�
2880 دند و �
2881 ی‌رفتند. فقط بلد بودند روزی ده دقیقه دیرتر بیایند و ه�
2882 ین. و از این ه�
2883 بدتر تنگ‌نظری‌شان بود.
2884
2885 سه بار شاهد دعواهایی بود�
2886 که سر یک گلدان �
2887 یخک یا ش�
2888 عدانی بود. بچه‌باغبان‌ها زیاد بودند و هر کدا�
2889 ‌شان حداقل �
2890 اهی یک گلدان �
2891 یخک یا ش�
2892 عدانی �
2893 ی‌آوردند که در آن برف و سر�
2894 ا نع�
2895 تی بود. اول تص�
2896 ی�
2897 گرفت�
2898 ، �
2899 درسه را با آن‌ها زینت ده�
2900 . ولی چه فایده؟ نه کسی آب‌شان �
2901 ی‌داد و نه �
2902 واظبتی. و باز بدتر از ه�
2903 ه‌ی این‌ها، بی‌شخصیتی �
2904 عل�
2905 ‌ها بود که در�
2906 انده‌ا�
2907 کرده بود. دو کل�
2908 ه ن�
2909 ی‌توانستند حرف بزنند. عجب هیچ‌کاره‌هایی بودند! احساس کرد�
2910 که روز به روز در کلاس‌ها �
2911 عل�
2912 ‌ها به جای دانش‌آ�
2913 وزان جاافتاده‌تر �
2914 ی‌شوند. در نتیجه گفت�
2915 بیش‌تر �
2916 توجه بچه‌ها باش�
2917 .
2918
2919 آن‌ها که تنها با ناظ�
2920 سر و کار داشتند و �
2921 ثل این بود که به �
2922 ن فقط یک سلا�
2923 نی�
2924 ه‌جویده بدهکارند. با این ه�
2925 ه نو�
2926 یدکننده نبودند. توی کوچه �
2927 واظب‌شان بود�
2928 . �
2929 ی‌خواست�
2930 حرف و سخن‌ها و درد دل‌ها و افکارشان را از یک فحش نی�
2931 ه‌کاره یا از یک ادای نی�
2932 ه‌ت�
2933 ا�
2934 حدس بزن�
2935 ، که سلا�
2936 ‌نکرده در �
2937 ی‌رفتند. خیلی ک�
2938 تنها به �
2939 درسه �
2940 ی‌آ�
2941 دند. پیدا بود که سر راه ه�
2942 دیگر �
2943 ی‌ایستند یا در خانه‌ی یکدیگر �
2944 ی‌روند. سه چهار نفرشان ه�
2945 با اسکورت �
2946 ی‌آ�
2947 دند. از بیست سی نفری که ناهار �
2948 ی‌�
2949 اندند، فقط دو نفرشان چلو خورش �
2950 ی‌آوردند؛ فراش اولی �
2951 درسه برای�
2952 خبر �
2953 ی‌آورد. بقیه گوشت‌کوبیده، پنیر گردوئی، د�
2954 پختکی و از این جور چیزها. دو نفرشان ه�
2955 بودند که نان سنگک خالی �
2956 ی‌آوردند. برادر بودند. پنج�
2957 و سو�
2958 . صبح که �
2959 ی‌آ�
2960 دند، جیب‌هاشان باد کرده بود. سنگک را نصف �
2961 ی‌کردند و توی جیب‌هاشان �
2962 ی‌تپاندند و ظهر �
2963 ی‌شد، �
2964 ثل آن‌هایی که ناهارشان را در خانه �
2965 ی‌خورند، �
2966 ی‌رفتند بیرون. �
2967 ن فقط بیرون رفتن‌شان را �
2968 ی‌دید�
2969 . ا�
2970 ا حتی ه�
2971 ین‌ها هر کدا�
2972 روزی، یکی دو قران از فراش �
2973 درسه خرت و خورت �
2974 ی‌خریدند. از ه�
2975 ان فراش قدی�
2976 ی �
2977 درسه که �
2978 اهی پنج تو�
2979 ان سرایداریش را وصول کرده بود�
2980 . هر روز که وارد اتاق�
2981
2982 ی‌شد�
2983 پشت سر �
2984 ن �
2985 ی‌آ�
2986 د بارانی‌ا�
2987 را بر �
2988 ی‌داشت و شروع �
2989 ی‌کرد به گزارش دادن، که دیروز باز دو نفر از �
2990 عل�
2991 ‌ها سر یک گلدان دعوا کرده‌اند یا �
2992 أ�
2993 ور فر�
2994 اندار نظا�
2995 ی آ�
2996 ده یا دفتردار عوض شده و از این اباطیل... پیدا بود که فراش جدید ه�
2997 در �
2998 طالبی که او �
2999 ی‌گفت، سه�
3000 ی دارد.
3001
3002 یک روز در حین گزارش دادن، اشاره‌ای کرد به این �
3003 طلب که دیروز عصر یکی از بچه‌های کلاس چهار دو تا کله قند به او فروخته است. درست �
3004 ثل اینکه سر کلاف را به دست�
3005 داده باشد پرسید�
3006 :
3007
3008 - چند؟
3009
3010 - دو تو�
3011 نش داد�
3012 آقا.
3013
3014 - زح�
3015 ت کشیدی. نگفتی از کجا آورده؟
3016
3017 - �
3018 ن که ضا�
3019 ن بهشت و جهن�
3020 ش نبود�
3021 آقا.
3022
3023 بعد پرسید�
3024 :
3025
3026 - چرا به آقای ناظ�
3027 خبر ندادی؟
3028
3029
3030 ی‌دانست�
3031 که ه�
3032 او و ه�
3033 فراش جدید، ناظ�
3034 را هووی خودشان �
3035 ی‌دانند و خیلی چیزهاشان از او �
3036 خفی بود. این بود که �
3037 یان �
3038 ن و ناظ�
3039 خاصه‌خرجی �
3040 ی‌کردند. در جواب�
3041 ه�
3042 ین طور �
3043 ردد �
3044 انده بود که در باز شد و فراش جدید آ�
3045 د تو. که:
3046
3047 - اگه خبرش �
3048 ی‌کرد آقا بایست سه�
3049 ش رو �
3050 ی‌داد...
3051
3052 اخ�
3053
3054 را دره�
3055 کشید�
3056 و گفت�
3057 :
3058
3059 - تو باز رفتی تو کوک �
3060 رد�
3061 ! اون�
3062 این جوری سر نزده که ن�
3063 ی‌آیند تو اتاق کسی، پیر�
3064 رد!
3065
3066 و بعد اس�
3067 پسرک را ازشان پرسید�
3068 و حالی‌شان کرد�
3069 که چندان �
3070 ه�
3071 نیست و فرستاد�
3072 شان برای�
3073 چای بیاورند. بعد کار�
3074 را زودتر ت�
3075 ا�
3076 کرد�
3077 و رفت�
3078 به اتاق دفتر احوالی از �
3079 ادر ناظ�
3080 پرسید�
3081 و به هوای ورق زدن پرونده‌ها فه�
3082 ید�
3083 که پسرک شاگرد دوساله است و پدرش تاجر بازار. بعد برگشت�
3084 به اتاق�
3085 . یادداشتی برای پدر نوشت�
3086 که پس فردا صبح، بیاید �
3087 درسه و داد�
3088 دست فراش جدید که خودش برساند و رسیدش را بیاورد.
3089
3090 و پس فردا صبح یارو آ�
3091 د. باید �
3092 دیر �
3093 درسه بود تا دانست که اولیای اطفال چه راحت تن به کوچک‌ترین خرده‌فر�
3094 ایش‌های �
3095 درسه �
3096 ی‌دهند. حت�
3097 دار�
3098 که اگر از اجرای ثبت ه�
3099 دنبال‌شان بفرستی به این زودی‌ها آفتابی نشوند. چهل و پنج ساله �
3100 ردی بود با یخه‌ی بسته بی‌کراوات و پالتویی که بیش‌تر به قبا �
3101 ی‌�
3102 اند. و خجالتی �
3103 ی‌ن�
3104 ود. هنوز ننشسته، پرسید�
3105 :
3106
3107 - ش�
3108 ا دو تا زن دارید آقا؟
3109
3110 درباره‌ی پسرش برای خود�
3111 پیش‌گویی‌هایی کرده بود�
3112 و گفت�
3113 این طوری به او رودست �
3114 ی‌زن�
3115 . پیدا بود که از سؤال�
3116 زیاد یکه نخورده است. گفت�
3117 برایش چای آوردند و سیگاری تعارفش کرد�
3118 که ناشیانه دود کرد از ترس این که �
3119 بادا جلوی�
3120 در بیاید که - به ش�
3121 ا چه �
3122 ربوط است و از این اعتراض‌ها - ا�
3123 انش نداد�
3124 و سؤال�
3125 را این جور دنبال کرد�
3126 :
3127
3128 - البته �
3129 ی‌بخشید. چون لابد به ه�
3130 ین علت بچه ش�
3131 ا دو سال در یک کلاس �
3132 انده.
3133
3134 شروع کرده بود�
3135 برایش یک �
3136 یتینگ بده�
3137 که پرید وسط حرف�
3138 :
3139
3140 - به سر ش�
3141 ا قس�
3142 ، روزی چهار زار پول تو جیبی داره آقا. پدرسوخته‌ی ن�
3143 ک به حرو�
3144 ...!
3145
3146 حالیش کرد�
3147 که علت، پول تو جیبی نیست و خواست�
3148 که عصبانی نشود و قول گرفت�
3149 که اصلاً به روی پسرش ه�
3150 نیاورد و آن وقت �
3151 یتینگ�
3152 را برایش داد�
3153 که لابد پسر در خانه �
3154 هر و �
3155 حبتی ن�
3156 ی‌بیند و غیب‌گویی‌های دیگر... تا عاقبت یارو خجالتش ریخت و سرِ درد دلش باز شد که عفریته زن اولش ه�
3157 چه بوده و ه�
3158 چون بوده و پسرش ه�
3159 به خودش برده و کی طلاقش داده و از زن دو�
3160 ش چند تا بچه دارد و این نره‌خر حالا باید برای خودش نان‌آور شده باشد و زنش حق دارد که با دو تا بچه‌ی خرده‌پا به او نرسد... �
3161 ن ه�
3162 کلی برایش صحبت کرد�
3163 . چایی دو�
3164 ش را ه�
3165 سر کشید و قول‌هایش را که داد و رفت، �
3166 ن به این فکر افتاد�
3167 که «نکند عل�
3168 ای تعلی�
3169 و تربیت ه�
3170 ، ه�
3171 ین جورها تخ�
3172 دوزرده �
3173 ی‌کنند!»
3174
3175 یک روز صبح که رسید�
3176 ، ناظ�
3177 هنوز نیا�
3178 ده بود. از این اتفاق‌ها ک�
3179
3180 ی‌افتاد. ده دقیقه‌ای از زنگ �
3181 ی‌گذشت و �
3182 عل�
3183 ‌ها در دفتر سرگر�
3184 اختلاط بودند. خود�
3185 ه�
3186 وقتی �
3187 عل�
3188 بود�
3189 به این �
3190 رض دچار بود�
3191 . ا�
3192 ا وقتی �
3193 دیر شد�
3194 تازه فه�
3195 ید�
3196 که �
3197 عل�
3198 ‌ها چه لذتی �
3199 ی‌برند. حق ه�
3200 داشتند. آد�
3201 وقتی �
3202 جبور باشد شکلکی را به صورت بگذارد که نه دیگران از آن �
3203 ی‌خندند و نه خود آد�
3204 لذتی �
3205 ی‌برد، پیداست که رفع تکلیف �
3206 ی‌کند. زنگ را گفت�
3207 زدند و بچه‌ها سر کلاس رفتند. دو تا از کلاس‌ها بی‌�
3208 عل�
3209 بود. یکی از شش�
3210 ی‌ها را فرستاد�
3211 سر کلاس سو�
3212 که برای‌شان دیکته بگوید و خود�
3213 رفت�
3214 سر کلاس چهار. �
3215 دیر ه�
3216 که باشی، باز باید ت�
3217 رین کنی که �
3218 بادا فوت و فن �
3219 عل�
3220 ی از یادت برود. در حال صحبت با بچه‌ها بود�
3221 که فراش خبر آورد که خان�
3222 ی توی دفتر �
3223 نتظر�
3224 است. خیال کرد�
3225 لابد ه�
3226 ان زنکه‌ی بیکاره‌ای است که هفته‌ای یک بار به هوای سرکشی، به وضع درس و �
3227 شق بچه‌اش سری �
3228 ی‌زند. زن سفیدرویی بود با چش�
3229 ‌های درشت �
3230 حزون و �
3231 وی بور. بیست و پنج ساله ه�
3232 ن�
3233 ی‌ن�
3234 ود. ا�
3235 ا بچه‌اش کلاس سو�
3236 بود. روز اول که دید�
3237 ش لباس نارنجی به تن داشت و تن بزک کرده بود. از زیارت �
3238 ن خیلی خوشحال شد و از �
3239 راتب فضل و ادب�
3240 خبر داشت.
3241
3242 خیلی ساده آ�
3243 ده بود تا با دو تا �
3244 رد حرفی زده باشد. آن طور که ناظ�
3245 خبر �
3246 ی‌داد، یک سالی طلاق گرفته بود و روی ه�
3247 رفته آ�
3248 د و رفتنش به �
3249 درسه باعث دردسر بود. وسط بیابان و �
3250 درسه‌ای پر از �
3251 عل�
3252 ‌های عزب و بی‌دست و پا و یک زن زیبا... ناچار جور در ن�
3253 ی‌آ�
3254 د. این بود که دفعات بعد دست به سرش �
3255 ی‌کرد�
3256 ، ا�
3257 ا از رو ن�
3258 ی‌رفت. سراغ ناظ�
3259 و اتاق دفتر را �
3260 ی‌گرفت و صبر �
3261 ی‌کرد تا زنگ را بزنند و �
3262 عل�
3263 ‌ها ج�
3264 ع بشوند و لابد حرف و سخنی و خنده‌ای و بعد از �
3265 عل�
3266 کلاس سو�
3267 سراغ کار و بار و بچه‌اش را �
3268 ی‌گرفت و زنگ بعد را که �
3269 ی‌زدند، خداحافظی �
3270 ی‌کرد و �
3271 ی‌رفت. آزاری نداشت. با چش�
3272 ‌هایش نفس �
3273 عل�
3274 ‌ها را �
3275 ی‌برید. و حالا باز ه�
3276 ه�
3277 ان زن بود و آ�
3278 ده بود و �
3279 ن تا از پلکان پایین برو�
3280 در ذهن�
3281 ج�
3282 لات زننده‌ای ردیف �
3283 ی‌کرد�
3284 ، تا پایش را از �
3285 درسه ببرد که در را باز کرد�
3286 و سلا�
3287 ...
3288
3289 عجب! او نبود. دخترک یکی دو ساله‌ای بود با دهان گشاد و �
3290 وهای زبرش را به زح�
3291 ت عقب سرش گلوله کرده بود و بفه�
3292 ی نفه�
3293 ی دستی توی صورتش برده بود. روی ه�
3294 رفته زشت نبود. ا�
3295 ا داد �
3296 ی‌زد که �
3297 عل�
3298 است. گفت�
3299 که �
3300 دیر �
3301 درسه‌ا�
3302 و حک�
3303 ش را داد دست�
3304 که دانشسرا دیده بود و تازه استخدا�
3305 شده بود. برای�
3306 ان �
3307 عل�
3308 فرستاده بودند. خواست�
3309 بگوی�
3310 «�
3311 گر رئیس فرهنگ ن�
3312 ی‌داند که این جا بیش از حد �
3313 رد است» ولی دید�
3314 لزو�
3315 ی ندارد و فکر کرد�
3316 این ه�
3317 خودش تنوعی است.
3318
3319 به هر صورت زنی بود و �
3320 ی‌توانست �
3321 حیط خشن �
3322 درسه را که به طرز ناشیانه‌ای پسرانه بود، لطافتی بدهد و خوش‌آ�
3323 د گفت�
3324 و چای آوردند که نخورد و برد�
3325 ش کلاس‌های سو�
3326 و چهار�
3327 را نشانش داد�
3328 که هر کدا�
3329 را �
3330 ایل است، قبول کند و صحبت از هجده ساعت درس که در انتظار او بود و برگشتی�
3331 به دفتر .پرسید غیر از او ه�
3332 ، �
3333 عل�
3334 زن داری�
3335 . گفت�
3336 :
3337
3338 - �
3339 تأسفانه راه �
3340 درسه‌ی �
3341 ا را برای پاشنه‌ی کفش خان�
3342 ‌ها نساخته‌اند.
3343
3344 که خندید و احساس کرد�
3345 زورکی �
3346 ی‌خندد. بعد ک�
3347 ی این دست و آن دست کرد و عاقبت:
3348
3349 - آخه �
3350 ن شنیده بود�
3351 ش�
3352 ا با �
3353 عل�
3354 اتون خیلی خوب تا �
3355 ی‌کنید.
3356
3357 صدای جذابی داشت. فکر کرد�
3358 حیف که این صدا را پای تخته سیاه خراب خواهد کرد. و گفت�
3359 :
3360
3361 - ا�
3362 ا نه این قدر که �
3363 درسه تعطیل بشود خان�
3364 ! و لابد به عرض‌تون رسیده که ه�
3365 کارهای ش�
3366 ا، خودشون نشسته‌اند و تص�
3367 ی�
3368 گرفته‌اند که هجده ساعت درس بدهند. بنده هیچ‌کاره‌ا�
3369 .
3370
3371 - اختیار دارید.
3372
3373 و نفه�
3374 ید�
3375 با این «اختیار دارید» چه �
3376 ی‌خواست بگوید. ا�
3377 ا پیدا بود که بحث سر ساعات درس نیست. آناً تص�
3378 ی�
3379 گرفت�
3380 ، ا�
3381 تحانی بکن�
3382 :
3383
3384 - این را ه�
3385 اطلاع داشته باشید که فقط دو تا از �
3386 عل�
3387 ‌های �
3388 ا �
3389 تأهل‌اند.
3390
3391 که قر�
3392 ز شد و برای این که کار دیگری نکرده باشد، برخاست و حک�
3393 ش را از روی �
3394 یز برداشت. پا به پا �
3395 ی‌شد که دید�
3396 باید به دادش برس�
3397 . ساعت را از او پرسید�
3398 . وقت زنگ بود. فراش را صدا کرد�
3399 که زنگ را بزند و بعد به او گفت�
3400 ، بهتر است �
3401 شورت دیگری ه�
3402 با رئیس فرهنگ بکند و �
3403 ا به هر صورت خوشحال خواهی�
3404 شد که افتخار ه�
3405 کاری با خان�
3406 ی �
3407 ثل ایشان را داشته باشی�
3408 و خداحافظ ش�
3409 ا. از در دفتر که بیرون رفت، صدای زنگ برخاست و �
3410 عل�
3411 ‌ها انگار �
3412 وشان را آتش زده‌اند، به عجله رسیدند و هر کدا�
3413 از پشت سر، آن قدر او را پاییدند تا از در بزرگ آهنی �
3414 درسه بیرون رفت.
3415
3416 فردا صبح �
3417 علو�
3418 شد که ناظ�
3419 ، دنبال کار �
3420 ادرش بوده است که قرار بود بستری شود، تا جای سرطان گرفته را یک دوره برق بگذارند. کل کار بی�
3421 ارستان را �
3422 ن به ک�
3423 ک دوستان�
3424 انجا�
3425 داد�
3426 و �
3427 وقع آن رسیده بود که �
3428 ادرش برود بی�
3429 ارستان ا�
3430 ا وحشتش گرفته بود و حاضر نبود به بی�
3431 ارستان برود. و ناظ�
3432
3433 ی‌خواست رس�
3434 اً دخالت کن�
3435 و با ه�
3436 بروی�
3437 خانه‌شان و با زبان چرب و نر�
3438 ی که به قول ناظ�
3439 داشت�
3440
3441 ادرش را راضی کن�
3442 . چاره‌ای نبود. �
3443 درسه را به �
3444 عل�
3445 ‌ها سپردی�
3446 و راه افتادی�
3447 . بالاخره به خانه‌ی آن‌ها رسیدی�
3448 . خانه‌ای بسیار کوچک و اجاره‌ای. �
3449 ادر با چش�
3450 ‌های گود نشسته و انگار زغال به صورت �
3451 الیده! سیاه نبود ا�
3452 ا رنگش چنان تیره بود که وحشت�
3453 گرفت. اصلاً صورت نبود. زخ�
3454 سیاه شده‌ای بود که انگار از جای چش�
3455 ‌ها و دهان سر باز کرده است. کلی با �
3456 ادرش صحبت کرد�
3457 . از پسرش و کلی دروغ و دونگ، و چادرش را روی چارقدش انداختی�
3458 و علی... و خلاصه در بی�
3459 ارستان بستری شدند.
3460
3461 فردا که به �
3462 درسه آ�
3463 د�
3464 ، ناظ�
3465 سرحال بود و پیدا بود که از شر چیزی خلاص شده است و خبر داد که �
3466 عل�
3467 کلاس سه را گرفته‌اند. یک �
3468 اه و خرده‌ای �
3469 ی‌شد که �
3470 خفی بود و �
3471 ا ورقه‌ی انجا�
3472 کارش را به جانشین غیر رس�
3473 ی‌اش داده بودی�
3474 و حقوقش لنگ نشده بود و تا خبر رس�
3475 ی بشنود و در روزنا�
3476 ه‌ای بیابد و قضیه به اداره‌ی فرهنگ و لیست حقوق بکشد، باز ه�
3477
3478 ی‌دادی�
3479 . ا�
3480 ا خبر که رس�
3481 ی شد، جانشین واجد شرایط ه�
3482 ن�
3483 ی‌توانست بفرستد و باید طبق �
3484 قررات رفتار �
3485 ی‌کردی�
3486 و بدیش ه�
3487 ین بود. ک�
3488 ک�
3489 احساس کرد�
3490 که �
3491 درسه خلوت شده است و کلاس‌ها اغلب اوقات بی‌کارند. جانشین �
3492 عل�
3493 کلاس چهار هنوز سر و صورتی به کارش نداده بود و حالا یک کلاس دیگر ه�
3494 بی‌�
3495 عل�
3496 شد. این بود که باز ه�
3497 به سراغ رئیس فرهنگ رفت�
3498 . �
3499 علو�
3500 شد آن دخترک ترسیده و «نرسیده �
3501 تلک پیچش کرده‌اید» رئیس فرهنگ این طور �
3502 ی‌گفت. و ترجیح داده بود ه�
3503 ان زیر نظر خودش دفترداری کند. و بعد قول و قرار و فردا و پس فردا و عاقبت چهار روز دوندگی تا دو تا �
3504 عل�
3505 گرفت�
3506 . یکی جوانکی رشتی که گذاشتی�
3507 ش کلاس چهار و دیگری باز یکی ازین آقاپسرهای بریانتین‌زده که هر روز کراوات عوض �
3508 ی‌کرد، با نقش‌ها و طرح‌های عجیب. عجب فرهنگ را با قرتی‌ها در آ�
3509 یخته بودند! باداباد. او را ه�
3510 گذاشتی�
3511 سر کلاس سه. اواخر به�
3512 ن، یک روز ناظ�
3513 آ�
3514 د اتاق�
3515 که بودجه‌ی �
3516 درسه را زنده کرده است. گفت�
3517 :
3518
3519 - �
3520 بارکه، چه قدر گرفتی؟
3521
3522 - هنوز هیچ چی آقا. قراره فردا سر ظهر بیاند این جا آقا و ه�
3523 ین جا قالش رو بکنند.
3524
3525 و فردا اصلاً �
3526 درسه نرفت�
3527 . حت�
3528 اً �
3529 ی‌خواست �
3530 ن ه�
3531 باش�
3532 و در بده بستان �
3533 اهی پانزده قران، حق نظافت هر اتاق نظارت کن�
3534 و از �
3535 دیریت�
3536
3537 ایه بگذار�
3538 تا تنخواه‌گردان �
3539 درسه و حق آب و دیگر پول‌های عقب‌افتاده وصول بشود... فردا سه نفری آ�
3540 ده بودند �
3541 درسه. ناهار ه�
3542 به خرج ناظ�
3543 خورده بودند. و قرار دیگری برای یک سور حسابی گذاشته بودند و رفته بودند و ناظ�
3544 با زبان بی‌زبانی حالی�
3545 کرد که این بار حت�
3546 اً باید باش�
3547 و آن طور که �
3548 ی‌گفت، جای شکرش باقی بود که �
3549 راعات کرده بودند و حق بوقی نخواسته بودند. اولین باری بود که چنین اه�
3550 یتی پیدا �
3551 ی‌کرد�
3552 . این ه�
3553 یک �
3554 زیت دیگر �
3555 دیری �
3556 درسه بود! سی صد تو�
3557 ان از بودجه‌ی دولت بسته به این بود که به فلان �
3558 جلس بروی یا نروی. تا سه روز دیگر �
3559 وعد سور بود، اصلاً یاد�
3560 نیست چه کرد�
3561 . ا�
3562 ا ه�
3563 ه‌اش در این فکر بود�
3564 که برو�
3565 یا نرو�
3566 ؟ یک بار دیگر استعفانا�
3567 ه‌ا�
3568 را توی جیب�
3569 گذاشت�
3570 و بی این که صدایش را در بیاور�
3571 ، روز سور ه�
3572 نرفت�
3573 .
3574
3575 بعد دید�
3576 این طور که ن�
3577 ی‌شود. گفت�
3578 برو�
3579 قضایا را برای رئیس فرهنگ بگوی�
3580 . و رفت�
3581 . سلا�
3582 و احوالپرسی نشست�
3583 . ا�
3584 ا چه بگوی�
3585 ؟ بگوی�
3586 چون ن�
3587 ی‌خواست�
3588 در خوردن سور شرکت کن�
3589 ، استعفا �
3590 ی‌ده�
3591 ؟... دید�
3592 چیزی ندار�
3593 که بگوی�
3594 . و از این گذشته خفت‌آور نبود که به خاطر سیصد تو�
3595 ان جا بزن�
3596 و استعفا بده�
3597 ؟ و «خداحافظ؛ فقط آ�
3598 ده بود�
3599 سلا�
3600 عرض کن�
3601 .» و از این دروغ‌ها و استعفانا�
3602 ه‌ا�
3603 را توی جوی آب انداخت�
3604 . ا�
3605 ا ناظ�
3606 ؛ یک هفته‌ای �
3607 ثل سگ بود. عصبانی، پر سر و صدا و شارت و شورت! حتی نرفت�
3608 احوال �
3609 ادرش را بپرس�
3610 . یک هفته‌ی ت�
3611 ا�
3612
3613 ی‌رفت�
3614 و در اتاق�
3615 را �
3616 ی‌بست�
3617 و سوراخ‌های گوش�
3618 را �
3619 ی‌گرفت�
3620 و تا اِز و چِزّ بچه‌ها بخوابد، از این سر تا آن سر اتاق را �
3621 ی‌کوبید�
3622 . ده روز ت�
3623 ا�
3624 ، قلب �
3625 ن و بچه‌ها با ه�
3626 و به یک اندازه از ترس و وحشت تپید. تا عاقبت پول‌ها وصول شد. �
3627 نتها به جای سیصد و خرده‌ای، فقط صد و پنجاه تو�
3628 ان. علت ه�
3629 این بود که در تنظی�
3630 صورت حساب‌ها اشتباهاتی رخ داده بود که ناچار اصلاحش کرده بودند!
3631
3632 غیر از آن زنی که هفته‌ای یک بار به �
3633 درسه سری �
3634 ی‌زد، از اولیای اطفال دو سه نفر دیگر ه�
3635 بودند که �
3636 رتب بودند. یکی ه�
3637 ان پاسبانی که با ک�
3638 ربند، پاهای پسرش را بست و فلک کرد. یکی ه�
3639 کار�
3640 ند پست و تلگرافی بود که ده روزی یک بار �
3641 ی‌آ�
3642 د و پدر ه�
3643 ان بچه‌ی شیطان. و یک استاد نجار که پسرش کلاس اول بود و خودش سواد داشت و به آن �
3644 ی‌بالید و کارآ�
3645 د �
3646 ی‌ن�
3647 ود. یک �
3648 قنی ه�
3649 بود درشت استخوان و بلندقد که بچه‌اش کلاس سو�
3650 بود و هفته‌ای یک بار �
3651 ی‌آ�
3652 د و ه�
3653 ان توی حیاط، ده پانزده دقیقه‌ای با فراش‌ها اختلاط �
3654 ی‌کرد و بی سر و صدا �
3655 ی‌رفت. نه کاری داشت، نه چیزی از آد�
3656
3657 ی‌خواست و ه�
3658 ان طور که آ�
3659 ده بود چند دقیقه‌ای را با فراش صحبت �
3660 ی‌کرد و بعد �
3661 ی رفت. فقط یک روز ن�
3662 ی‌دان�
3663 چرا رفته بود بالای دیوار �
3664 درسه. البته اول فکر کرد�
3665
3666 أ�
3667 ور اداره برق است ولی بعد �
3668 توجه شد�
3669 که ه�
3670 ان �
3671 رد �
3672 قنی است. بچه‌ها جیغ و فریاد �
3673 ی‌کردند و �
3674 ن ه�
3675 ه‌اش درین فکر بود�
3676 که چه طور به سر دیوار رفته است؟ �
3677 احصل داد و فریادش این بود که چرا اس�
3678 پسر او را برای گرفتن کفش و لباس به انج�
3679 ن ندادی�
3680 . وقتی به او رسید�
3681 نگاهی به او انداخت�
3682 و بعد تشری به ناظ�
3683 و �
3684 عل�
3685 ها زد�
3686 که ولش کردند و بچه‌ها رفتند سر کلاس و بعد بی این که نگاهی به او بکن�
3687 ، گفت�
3688 :
3689
3690 - خسته نباشی اوستا.
3691
3692 و ه�
3693 ان طور که به طرف دفتر �
3694 ی‌رفت�
3695 رو به ناظ�
3696 و �
3697 عل�
3698 ‌ها افزود�
3699 :
3700
3701 - لابد جواب درست و حسابی نشنیده که رفته سر دیوار.
3702
3703 که پشت سر�
3704 گرپ صدایی آ�
3705 د و از در دفتر که رفت�
3706 تو، او و ناظ�
3707 با ه�
3708 وارد شدند. گفت�
3709 نشست. و به جای این‌که حرفی بزند به گریه افتاد. هرگز گ�
3710 ان ن�
3711 ی‌کرد�
3712 از چنان قد و قا�
3713 تی صدای گریه در بیاید. این بود که از اتاق بیرون آ�
3714 د�
3715 و فراش را صدا زد�
3716 که آب برایش بیاورد و حالش که جا آ�
3717 د، بیاوردش پهلوی �
3718 ن. ا�
3719 ا دیگر از او خبری نشد که نشد. نه آن روز و نه هیچ روز دیگر. آن روز چند دقیقه‌ای بعد از شیشه‌ی اتاق خود�
3720 دید�
3721 ش که د�
3722 ش را لای پایش گذاشته بود از در �
3723 درسه بیرون �
3724 ی‌رفت و فراش جدید آ�
3725 د که بله �
3726 ی‌گفتند از پسرش پنج تو�
3727 ان خواسته بودند تا اس�
3728 ش را برای کفش و لباس به انج�
3729 ن بدهند. پیدا بود باز توی کوک ناظ�
3730 رفته است. �
3731 رخصش کرد�
3732 و ناظ�
3733 را خواست�
3734 . �
3735 علو�
3736 شد �
3737 ی‌خواسته ناظ�
3738 را بزند. ه�
3739 ین جوری و بی‌�
3740 قد�
3741 ه.
3742
3743 اواخر به�
3744 ن بود که یکی از روزهای برفی با یکی دیگر از اولیای اطفال آشنا شد�
3745 . یارو �
3746 رد بسیار کوتاهی بود؛ فرنگ �
3747 آب و بزک کرده و اتو کشیده که ننشسته از تحصیلاتش و از سفرهای فرنگش حرف زد. �
3748 ی‌خواست پسرش را آن وقت سال از �
3749 درسه‌ی دیگر به آن جا بیاورد. پسرش از آن بچه‌هایی بود که شیر و �
3750 ربای صبحانه‌اش را با قربان صدقه توی حلقشان �
3751 ی‌تپانند. کلاس دو�
3752 بود و ثلث اول دو تا تجدید آورده بود. �
3753 ی‌گفت در باغ ییلاقی‌اش که نزدیک �
3754 درسه است، باغبانی دارند که پسرش شاگرد �
3755 است و درس‌خوان است و پیدا است که بچه‌ها زیر سایه ش�
3756 ا خوب پیشرفت �
3757 ی‌کنند. و از این پیزرها. و حال به خاطر ه�
3758 ین بچه، توی این برف و سر�
3759 ا، آ�
3760 ده‌اند ساکن باغ ییلاقی شده‌اند. بلند شد�
3761 ناظ�
3762 را صدا کرد�
3763 و دست او و بچه‌اش را توی دست ناظ�
3764 گذاشت�
3765 و خداحافظ ش�
3766 ا... و نی�
3767 ساعت بعد ناظ�
3768 برگشت که یارو خانه‌ی شهرش را به یک دبیرستان اجاره داده، به �
3769 اهی سه هزار و دویست تو�
3770 ان، و الت�
3771 اس دعا داشته، یعنی �
3772 عل�
3773 سرخانه �
3774 ی‌خواسته و حتی بدش ن�
3775 ی‌آ�
3776 ده است که خود �
3777 دیر زح�
3778 ت بکشند و ازین گنده‌گوزی‌ها... احساس کرد�
3779 که ناظ�
3780 دهانش آب افتاده است. و �
3781 ن به ناظ�
3782 حالی کرد�
3783 خودش برود بهتر است و فقط کاری بکند که نه صدای �
3784 عل�
3785 ‌ها در بیاید و نه آخر سال، برای یک �
3786 عدل ده احتیاجی به �
3787 ن ب�
3788 یر�
3789 و تو ب�
3790 یری پیدا کند. ه�
3791 ان روز عصر ناظ�
3792 رفته بود و قرار و �
3793 دار برای هر روز عصر یک ساعت به �
3794 اهی صد و پنجاه تو�
3795 ان.
3796
3797 دیگر دنیا به کا�
3798 ناظ�
3799 بود. حال �
3800 ادرش ه�
3801 بهتر بود و از بی�
3802 ارستان �
3803 رخصش کرده بودند و به فکر زن گرفتن افتاده بود. و هر روز ه�
3804 برای یک نفر نقشه �
3805 ی‌کشید حتی برای �
3806 ن ه�
3807 . یک روز در آ�
3808 د که چرا �
3809 ا خود�
3810 ان «انج�
3811 ن خانه و �
3812 درسه» نداشته باشی�
3813 ؟ نشسته بود و حسابش را کرده بود دیده بود که پنجاه شصت نفری از اولیای �
3814 درسه دستشان به دهان‌شان �
3815 ی‌رسد و از آن ه�
3816 که به پسرش درس خصوصی �
3817 ی‌داد قول �
3818 ساعد گرفته بود. حالیش کرد�
3819 که �
3820 واظب حرف و سخن اداره‌ای باشد و هر کار دلش �
3821 ی‌خواهد بکند. کاغذ دعوت را ه�
3822 برایش نوشت�
3823 با آب و تاب و خودش برای اداره‌ی فرهنگ، داد �
3824 اشین کردند و به وسیله‌ی خود بچه‌ها فرستاد. و جلسه با حضور بیست و چند نفری از اولیای بچه‌ها رس�
3825 ی شد. خوبیش این بود که پاسبان کشیک پاسگاه ه�
3826 آ�
3827 ده بود و د�
3828 در برای ه�
3829 ه، پاشنه‌هایش را به ه�
3830
3831 ی‌کوبید و �
3832 عل�
3833 ‌ها گوش تا گوش نشسته بودند و �
3834 جلس ابهتی داشت و ناظ�
3835 ، چای و شیرینی تهیه کرده بود و چراغ زنبوری کرایه کرده بود و باران ه�
3836 گذاشت پشتش و سالون برای اولین بار در ع�
3837 رش به نوایی رسید.
3838
3839 یک سرهنگ بود که رئیسش کردی�
3840 و آن زن را که هفته‌ای یک بار �
3841 ی‌آ�
3842 د نایب رئیس. آن که ناظ�
3843 به پسرش درس خصوصی �
3844 ی‌داد نیا�
3845 ده بود. ا�
3846 ا پاکت سربسته‌ای به اس�
3847
3848 دیر فرستاده بود که فی‌ال�
3849 جلس بازش کردی�
3850 . عذرخواهی از این‌که نتوانسته بود بیاید و وجه ناقابلی جوف پاکت. صد و پنجاه تو�
3851 ان. و پول را روی �
3852 یز صندوق‌دار گذاشتی�
3853 که ضبط و ربط کند. نائب رئیس بزک کرده و �
3854 عطر شیرینی تعارف �
3855 ی‌کرد و �
3856 عل�
3857 ‌ها با هر بار که شیرینی بر �
3858 ی‌داشتند، یک بار تا بناگوش سرخ �
3859 ی‌شدند و فراش‌ها دست به دست چای �
3860 ی‌آوردند.
3861
3862 در فکر بود�
3863 که یک �
3864 رتبه احساس کرد�
3865 ، سیصد چهارصد تو�
3866 ان پول نقد، روی �
3867 یز است و هشت صد تو�
3868 ان ه�
3869 تعهد کرده بودند. پیرزن صندوقدار که کیف پولش را ه�
3870 راهش نیاورده بود ناچار حضار تصویب کردند که پول‌ها فعلاً پیش ناظ�
3871 باشد. و صورت �
3872 جلس �
3873 رتب شد و ا�
3874 ضاها ردیف پای آن و فردا فه�
3875 ید�
3876 که ناظ�
3877 ه�
3878 ان شب روی خشت نشسته بوده و به �
3879 عل�
3880 ‌ها سور داده بوده است. اولین کاری که کرد�
3881 رونوشت �
3882 جلس آن شب را برای اداره‌ی فرهنگ فرستاد�
3883 . و بعد ه�
3884 ان استاد نجار را صدا کرد�
3885 و دستور داد�
3886 برای �
3887 ستراح‌ها دو روزه در بسازد که ناظ�
3888 خیلی به سختی پولش را داد. و بعد در کوچه‌ی �
3889 درسه درخت کاشتی�
3890 . تور والیبال را تعویض و تعدادی توپ در اختیار بچه‌ها گذاشتی�
3891 برای ت�
3892 رین در بعد از ظهرها و آ�
3893 ادگی برای �
3894 سابقه با دیگر �
3895 دارس و در ه�
3896 ین حین سر و کله‌ی بازرس تربیت بدنی ه�
3897 پیدا شد و هر روز سرکشی و بیا و برو. تا یک روز که به �
3898 درسه رسید�
3899 شنید�
3900 که از سالون سر و صدا �
3901 ی‌آید. صدای هالتر بود. ناظ�
3902 سر خود رفته بود و سرخود دویست سیصد تو�
3903 ان داده بود و هالتر خریده بود و بچه‌های لاغر زیر بار آن گردن خود را خرد �
3904 ی‌کردند. �
3905 ن در این �
3906 یان حرفی نزد�
3907 . �
3908 ی‌توانست�
3909 حرفی بزن�
3910 ؟ �
3911 ن چیکاره بود�
3912 ؟ اصلاً به �
3913 ن چه ربطی داشت؟ هر کار که دلشان �
3914 ی‌خواهد بکنند. �
3915 ه�
3916 این بود که سالون �
3917 درسه رونقی گرفته بود. ناظ�
3918 ه�
3919 راضی بود و �
3920 عل�
3921 ‌ها ه�
3922 . چون نه خبر از حسادتی بود و نه حرف و سخنی پیش آ�
3923 د. فقط �
3924 ی‌بایست به ناظ�
3925 سفارش �
3926 ی کرد�
3927 که فکر فراش‌ها ه�
3928 باشد.
3929
3930 ک�
3931 ک�
3932 خود�
3933 ان را برای ا�
3934 تحان‌های ثلث دو�
3935 آ�
3936 اده �
3937 ی‌کردی�
3938 . این بود که اوایل اسفند، یک روز �
3939 عل�
3940 ‌ها را صدا زد�
3941 و در شورا �
3942 انندی که کردی�
3943 بی‌�
3944 قد�
3945 ه برایشان داستان یکی از ه�
3946 کاران سابق�
3947 را گفت�
3948 که هر وقت بیست �
3949 ی‌داد تا دو روز تب داشت. البته �
3950 عل�
3951 ‌ها خندیدند. ناچار تشویق شد�
3952 و داستان آخوندی را گفت�
3953 که در بچگی �
3954 عل�
3955 شرعیات�
3956 ان بود و زیر عبایش ن�
3957 ره �
3958 ی‌داد و دستش چنان �
3959 ی‌لرزید که عبا تکان �
3960 ی‌خورد و درست ده دقیقه طول �
3961 ی‌کشید. و تازه چند؟ بهترین شاگردها دوازده. و البته باز ه�
3962 خندیدند. که این بار کلافه‌ا�
3963 کرد. و بعد حالیشان کرد�
3964 که بد نیست در طرح سؤال‌ها �
3965 شورت کنی�
3966 و از این حرف‌ها...
3967
3968 و از شنبه‌ی بعد، ا�
3969 تحانات شروع شد. درست از نی�
3970 ه‌ی دو�
3971 اسفند. سؤال‌ها را سه نفری �
3972 ی‌دیدی�
3973 . خود�
3974 با �
3975 عل�
3976 هر کلاس و ناظ�
3977 . در سالون �
3978 یزها را چیده بودی�
3979 البته از وقتی هالتردار شده بود خیلی زیباتر شده بود. در سالون کاردستی‌های بچه‌ها در ه�
3980 ه جا به چش�
3981
3982 ی‌خورد. هر کسی هر چیزی را به عنوان کاردستی درست کرده بودند و آورده بودند. که برای این کاردستی‌ها چه پول‌ها که خرج نشده بود و چه دست‌ها که نبریده بود و چه دعواها که نشده بود و چه عرق‌ها که ریخته نشده بود. پیش از هر ا�
3983 تحان که �
3984 ی‌شد، خود�
3985 یک �
3986 یتینگ برای بچه‌ها �
3987 ی‌داد�
3988 که ترس از �
3989 عل�
3990 و ا�
3991 تحان بی‌جا است و باید اعت�
3992 اد به نفس داشت و ازین �
3993 زخرفات....ولی �
3994 گر حرف به گوش کسی �
3995 ی‌رفت؟ از در که وارد �
3996 ی‌شدند، چنان هجو�
3997 ی �
3998 ی‌بردند که نگو! به جاهای دور از نظر. یک بار چنان بود که احساس کرد�
3999
4000 ثل این‌که از ترس، لذت �
4001 ی‌برند. اگر �
4002 عل�
4003 نبودی یا �
4004 دیر، به راحتی �
4005 ی‌توانستی حدس بزنی که کی‌ها با ه�
4006 قرار و �
4007 داری دارند و کدا�
4008 یک پهلو دست کدا�
4009 یک خواهد نشست. یکی دو بار کوشید�
4010 بالای دست یکی‌شان بایست�
4011 و ببین�
4012 چه �
4013 ی‌نویسد. ولی چنان �
4014 ضطرب �
4015 ی‌شدند و دستشان به لرزه �
4016 ی‌افتاد که از نوشتن باز �
4017 ی‌�
4018 اندند. �
4019 ی‌دید�
4020 که این �
4021 ردان آینده، درین کلاس‌ها و ا�
4022 تحان‌ها آن قدر خواهند ترسید که وقتی دیپل�
4023 ه بشوند یا لیسانسه، اصلاً آد�
4024 نوع جدیدی خواهند شد. آد�
4025 ی انباشته از وحشت، انبانی از ترس و دلهره. به این ترتیب یک روز بیشتر دوا�
4026 نیاورد�
4027 . چون دید�
4028 ن�
4029 ی‌توان�
4030 قلب بچگانه‌ای داشته باش�
4031 تا با آن ترس و وحشت بچه‌ها را درک کن�
4032 و ه�
4033 ‌دردی نشان بده�
4034 .این جور بود که �
4035 ی‌دید�
4036 که �
4037 عل�
4038
4039 درسه ه�
4040 ن�
4041 ی‌توان�
4042 باش�
4043 .
4044
4045 دو روز قبل از عید کارنا�
4046 ه‌ها آ�
4047 اده بود و �
4048 نتظر ا�
4049 ضای �
4050 دیر. دویست و سی و شش تا ا�
4051 ضا اقلاً تا ظهر طول �
4052 ی‌کشید. پیش از آن ه�
4053 تا �
4054 ی‌توانست�
4055 از ا�
4056 ضای دفترهای حضور و غیاب �
4057 ی‌گریخت�
4058 . خیلی از جیره‌خورهای دولت در ادارات دیگر یا در �
4059 یان ه�
4060 کاران�
4061 دیده بود�
4062 که در �
4063 واقع بیکاری ت�
4064 رین ا�
4065 ضا �
4066 ی‌کنند. پیش از آن ن�
4067 ی‌توانست�
4068 بفه�
4069
4070 چه طور از �
4071 دیری یک �
4072 درسه یا کار�
4073 ندی ساده یک اداره �
4074 ی‌شود به وزارت رسید. یا اصلاً آرزویش را داشت. نی�
4075 ‌قراضه ا�
4076 ضای آ�
4077 اده و هر کدا�
4078
4079 عرف یک شخصیت، بعد نی�
4080 ‌ذرع زبان چرب و نر�
4081 که با آن، �
4082 ار را از سوراخ بیرون بکشی، یا ه�
4083 ه جا را بلیسی و یک دست ه�
4084 قیافه. نه یک جور. دوازده جور.
4085
4086 در این فکرها بود�
4087 که ناگهان در �
4088 یان کارنا�
4089 ه‌ها چش�
4090
4091 به یک اس�
4092 آشنا افتاد. به اس�
4093 پسران جناب سرهنگ که رئیس انج�
4094 ن بود. رفت�
4095 توی نخ ن�
4096 راتش. ه�
4097 ه �
4098 توسط بود و جای ایرادی نبود. و یک �
4099 رتبه به صرافت افتاد�
4100 که از اول سال تا به حال بچه‌های �
4101 درسه را فقط به اعتبار وضع �
4102 الی پدرشان قضاوت کرده‌ا�
4103 . درست �
4104 ثل این پسر سرهنگ که به اعتبار کیابیای پدرش درس ن�
4105 ی‌خواند. دید�
4106 هر کدا�
4107 که پدرشان فقیرتر است به نظر �
4108 ن باهوش‌تر �
4109 ی‌آ�
4110 ده‌اند. البته ناظ�
4111 با این حرف‌ها کاری نداشت. �
4112 ر قانونی را ع�
4113 ل �
4114 ی‌کرد. از یکی چش�
4115
4116 ی‌پوشید به دیگری سخت �
4117 ی‌گرفت.
4118
4119 ا�
4120 ا �
4121 ن �
4122 ثل این که قضاوت�
4123 را درباره‌ی بچه‌ها از پیش کرده باش�
4124 و چه خوب بود که ن�
4125 ره‌ها در اختیار �
4126 ن نبود و آن یکی ه�
4127 «انظباط» �
4128 ال آخر سال بود. �
4129 سخره‌ترین کارها آن است که کسی به اصلاح وضعی دست بزند، ا�
4130 ا در قل�
4131 روی که تا سر د�
4132 اغش بیشتر نیست. و تازه �
4133 درسه‌ی �
4134 ن، این قل�
4135 روی فعالیت �
4136 ن، تا سر د�
4137 اغ�
4138 ه�
4139 نبود. به ه�
4140 ان توی ذهن�
4141 خت�
4142
4143 ی‌شد. وضعی را که دیگران ترتیب داده بودند. به این ترتیب بعد از پنج شش �
4144 اه، �
4145 ی‌فه�
4146 ید�
4147 که حساب�
4148 یک حساب عقلایی نبوده است. احساساتی بوده است. ضعف‌های احساساتی �
4149 را خشونت‌های ع�
4150 لی ناظ�
4151 جبران �
4152 ی‌کرد و این بود که ج�
4153 عاً ن�
4154 ی‌توانست�
4155 ازو بگذر�
4156 . �
4157 رد ع�
4158 ل بود. کار را �
4159 ی‌برید و پیش �
4160 ی‌رفت. در زندگی و در هر کاری، هر قد�
4161 ی بر �
4162 ی‌داشت، برایش هدف بود. و چش�
4163 از وجوه دیگر قضیه �
4164 ی‌پوشید. این بود که برش داشت. و �
4165 ن ن�
4166 ی‌توانست�
4167 . چرا که اصلاً �
4168 دیر نبود�
4169 . خلاص...
4170
4171 و کارنا�
4172 ه‌ی پسر سرهنگ را که زیر دست�
4173 عرق کرده بود، به دقت و احتیاج خشک کرد�
4174 و ا�
4175 ضایی زیر آن گذاشت�
4176 به قدری بد خط و �
4177 سخره بود که به یاد ا�
4178 ضای فراش جدید�
4179 ان افتاد�
4180 . حت�
4181 اً جناب سرهنگ کلافه �
4182 ی‌شد که چرا چنین آد�
4183 بی‌سوادی را با این خط و ربط ا�
4184 ضا �
4185 دیر �
4186 درسه کرده‌اند. آخر یک جناب سرهنگ ه�
4187
4188 ی‌داند که ا�
4189 ضای آد�
4190
4191 عرف شخصیت آد�
4192 است.
4193
4194 اواخر تعطیلات نوروز رفت�
4195 به �
4196 لاقات �
4197 عل�
4198 ترکه‌ای کلاس سو�
4199 . ناظ�
4200 که با او �
4201 یانه‌ی خوشی نداشت. ناچار با �
4202 عل�
4203 حساب کلاس پنج و شش قرار و �
4204 داری گذاشته بود�
4205 که �
4206 ختصری علاقه‌ای ه�
4207 به آن حرف و سخن‌ها داشت. ه�
4208 به وسیله‌ی او بود که �
4209 ی‌دانست�
4210 نشانی‌اش کجا است و توی کدا�
4211 زندان است. در راه قبل از هر چیز خبر داد که رئیس فرهنگ عوض شده و این طور که شایع است یکی از ه�
4212 دوره‌ای‌های �
4213 ن، جایش آ�
4214 ده. گفت�
4215 :
4216
4217 - عجب! چرا؟ �
4218 گه رئیس قبلی چپش ک�
4219 بود؟
4220
4221 - چه عرض کن�
4222 . �
4223 ی‌گند پا تو کفش یکی از ن�
4224 اینده‌ها کرده. ش�
4225 ا خبر ندارید؟
4226
4227 - چه طور؟ از کجا خبر داشته باش�
4228 ؟
4229
4230 - هیچ چی... �
4231 ی گند دو تا از کارچاق‌کن‌های انتخاباتی یارو از صندوق فرهنگ حقوق �
4232 ی‌گرفته‌اند؛ شب عیدی رئیس فرهنگ حقوق‌شون رو زده.
4233
4234 - عجب! پس اون�
4235
4236 ی‌خواسته اصلاحات کنه! بیچاره.
4237
4238 و بعد از این حرف زدی�
4239 که الح�
4240 دالله �
4241 درسه �
4242 رتب است و آرا�
4243 و �
4244 عل�
4245 ‌ها ه�
4246 کاری �
4247 ی‌کنند و ناظ�
4248 بیش از اندازه ه�
4249 ه‌کاره شده است. و �
4250 ن فه�
4251 ید�
4252 که باز لابد �
4253 شتری خصوصی تازه‌ای پیدا شده است که سر و صدای ه�
4254 ه ه�
4255 کارها بلند شده. د�
4256 در زندان شلوغ بود. کلاه �
4257 خ�
4258 لی‌ها، ع�
4259 ‌قزی گل‌بته‌ها، خاله خانباجی‌ها و... اس�
4260 نوشتی�
4261 و نوبت گرفتی�
4262 و به جای پاها، دست‌ها�
4263 ان زیر بار کوچکی که داشتی�
4264 ، خسته شد و خواب رفت تا نوبت�
4265 ان شد. از این اتاق به آن اتاق و عاقبت نرده‌های آهنی و پشت آن �
4266 عل�
4267 کلاس سه و... عجب چاق شده بود!درست �
4268 ثل یک آد�
4269 حسابی شده بود. خوشحال شدی�
4270 و احوالپرسی و تشکر؛ و دیگر چه بگوی�
4271 ؟ بگوی�
4272 چرا خودت را به دردسر انداختی؟ پیدا بود از �
4273 درسه و کلاس به او خوش‌تر �
4274 ی‌گذرد. ای�
4275 انی بود و او آن را داشت و خوشبخت بود و دردسری ن�
4276 ی‌دید و زندان حداقل برایش کلاس درس بود. عاقبت پرسید�
4277 :
4278
4279 - پرونده‌ای ه�
4280 برات درست کردند یا هنوز بلاتکلیفی؟
4281
4282 - ا�
4283 تحان�
4284 و داد�
4285 آقا �
4286 دیر، بد از آب در نیو�
4287 د.
4288
4289 - یعنی چه؟
4290
4291 - یعنی بی‌تکلیف نیست�
4292 . چون اس�
4293
4294 تو لیست جیره‌ی زندون رفته. خیال�
4295 راحته. چون سختی‌هاش گذشته.
4296
4297 دیگر چه بگوی�
4298 . دید�
4299 چیزی ندار�
4300 خداحافظی کرد�
4301 و او را با �
4302 عل�
4303 حساب تنها گذاشت�
4304 و آ�
4305 د�
4306 بیرون و تا �
4307 دت �
4308 لاقات ت�
4309 ا�
4310 بشود، د�
4311 در زندان قد�
4312 زد�
4313 و به زندانی فکر کرد�
4314 که برای خود�
4315 ساخته بود�
4316 . یعنی آن خرپول فرهنگ‌دوست ساخته بود. و �
4317 ن به �
4318 یل و رغبت خود�
4319 را در آن زندانی کرده بود�
4320 . این یکی را به ضرب دگنک این جا آورده بودند. ناچار حق داشت که خیالش راحت باشد. ا�
4321 ا �
4322 ن به �
4323 یل و رغبت رفته بود�
4324 و چه بکن�
4325 ؟ ناظ�
4326 چه طور؟ راستی اگر رئیس فرهنگ از ه�
4327 دوره‌ای‌های خود�
4328 باشد؛ چه طور است برو�
4329 و ازو بخواه�
4330 که ناظ�
4331 را جای �
4332 ن بگذارد، یا ه�
4333 ین �
4334 عل�
4335 حساب را؟... که �
4336 عل�
4337 حساب در آ�
4338 د و راه افتادی�
4339 . با او ه�
4340 دیگر حرفی نداشت�
4341 . سر پیچ خداحافظ ش�
4342 ا و تاکسی گرفت�
4343 و یک سر به اداره‌ی فرهنگ زد�
4344 . گرچه ده�
4345 عید بود، ا�
4346 ا هنوز رفت و آ�
4347 د سال نو ت�
4348 ا�
4349 نشده بود. برو و بیا و شیرینی و چای دو جانبه. رفت�
4350 تو. سلا�
4351 و تبریک و ه�
4352 ین تعارفات را پراند�
4353 .
4354
4355 بله خودش بود. یکی از پخ�
4356 ه‌های کلاس. که آخر سال سو�
4357 کشتیارش شد�
4358 دو بیت شعر را حفظ کند، نتوانست که نتوانست. و حالا او رئیس بود و �
4359 ن آقا �
4360 دیر. راستی حیف از �
4361 ن، که حتی وزیر چنین رئیس فرهنگ‌هایی باش�
4362 ! �
4363 یز ه�
4364 ان طور پاک بود و رفته. ا�
4365 ا زیرسیگاری انباشته از خاکستر و ته سیگار. بلند شد و چلپ و چولوپ روبوسی کردی�
4366 و پهلوی خودش جا باز کرد و گوش تا گوش جیره‌خورهای فرهنگ تبریکات ص�
4367 ی�
4368 انه و بدگویی از �
4369 اسبق و هندوانه و پیزرها! و دو نفر که قد و قواره‌شان به درد گود زورخانه �
4370 ی‌خورد یا پای صندوق انتخابات شیرینی به �
4371 رد�
4372
4373 ی‌دادند. نزدیک بود شیرینی را توی ظرفش بینداز�
4374 که دید�
4375 بسیار اح�
4376 قانه است. سیگار�
4377 که ت�
4378 ا�
4379 شد قضیه‌ی رئیس فرهنگ قبلی و آن دو نفر را در گوشی ازش پرسید�
4380 ، حرفی نزد. فقط نگاهی �
4381 ی‌کرد که شبیه الت�
4382 اس بود و �
4383 ن فرصت جست�
4384 تا وضع �
4385 عل�
4386 کلاس سو�
4387 را برایش روشن کن�
4388 و از او بخواه�
4389 تا آن جا که �
4390 ی‌تواند جلوی حقوقش را نگیرد. و از در که آ�
4391 د�
4392 بیرون، تازه یاد�
4393 آ�
4394 د که برای کار دیگری پیش رئیس فرهنگ بود�
4395 .
4396
4397 باز دیروز افتضاحی به پا شد. �
4398 عقول یک �
4399 اهه‌ی فروردین راحت بودی�
4400 . اول اردیبهشت �
4401 اه جلالی و کوس رسوایی سر دیوار �
4402 درسه. نزدیک آخر وقت یک جفت پدر و �
4403 ادر، بچه‌شان در �
4404 یان، وارد اتاق شدند. یکی بر افروخته و دیگری رنگ و رو باخته و بچه‌شان عیناً �
4405 ثل این عروسک‌های کوکی. سلا�
4406 و علیک و نشستند. خدایا دیگر چه اتفاقی افتاده است؟
4407
4408 - چه خبر شده که با خانو�
4409 سرافراز�
4410 ون کردید؟
4411
4412
4413 رد اشاره‌ای به زنش کرد که بلند شد و دست بچه را گرفت و رفت بیرون و �
4414 ن �
4415 اند�
4416 و پدر. ا�
4417 ا حرف ن�
4418 ی‌زد. به خودش فرصت �
4419 ی‌داد تا عصبانیتش بپزد. سیگار�
4420 را در آورد�
4421 و تعارفش کرد�
4422 . �
4423 ثل این که �
4424 گس �
4425 زاح�
4426 ی را از روی د�
4427 اغش بپراند، سیگار را رد کرد و �
4428 ن که سیگار�
4429 را آتش �
4430 ی‌زد�
4431 ، فکر کرد�
4432 لابد دردی دارد که چنین دست و پا بسته و چنین �
4433 تکی به خانواده به �
4434 درسه آ�
4435 ده. باز پرسید�
4436 :
4437
4438 - خوب، حالا چه فر�
4439 ایش داشتید؟
4440
4441 که یک �
4442 رتبه ترکید:
4443
4444 - اگه �
4445 ن �
4446 دیر �
4447 درسه بود�
4448 و ه�
4449 ‌چه اتفاقی �
4450 ی‌افتاد، شیک�
4451 خود�
4452 و پاره �
4453 ی‌کرد�
4454 . خجالت بکش �
4455 رد! برو استعفا بده. تا اهل �
4456 حل نریختن تیکه تیکه‌ات کنند، دو تا گوشتو وردار و دررو. بچه‌های �
4457 رد�
4458
4459 ی‌آن این جا درس بخونن و حسن اخلاق. ن�
4460 ی‌آن که...
4461
4462 - این �
4463 زخرفات کدو�
4464 ه آقا! حرف حساب سرکار چیه؟
4465
4466 و حرکتی کرد�
4467 که او را از در بینداز�
4468 بیرون. ا�
4469 ا آخر باید �
4470 ی‌فه�
4471 ید�
4472 چه �
4473 رگش است. «ولی آخر با �
4474 ن چه کار دارد؟»
4475
4476 - آبروی �
4477 ن رفته. آبروی صد ساله‌ی خونواده‌ا�
4478 رفته. اگه در �
4479 درسه‌ی تو رو تخته نکن�
4480 ، تخ�
4481 بابا�
4482 نیست�
4483 . آخه �
4484 ن دیگه با این بچه چی کار کن�
4485 ؟ تو این �
4486 درسه نا�
4487 وس �
4488 رد�
4489 در خطره. کلانتری فه�
4490 یده؛ پزشک قانونی فه�
4491 یده؛ یک پرونده درست شده پنجاه ورق؛ تازه �
4492 ی‌گی حرف حساب�
4493 چیه؟ حرف حساب�
4494 اینه که صندلی و این �
4495 قا�
4496 از سر تو زیاده. حرف حساب�
4497 اینه که �
4498 ی‌د�
4499
4500 حاک�
4501 ه‌ات کنند و از نون خوردن بندازنت...
4502
4503 او �
4504 ی‌گفت و �
4505 ن گوش �
4506 ی‌کرد�
4507 و �
4508 ثل دو تا سگ هار به جان ه�
4509 افتاده بودی�
4510 که در باز شد و ناظ�
4511 آ�
4512 د تو. به داد�
4513 رسید. در ه�
4514 ان حال که �
4515 ن و پدر بچه در حال دعوا بودی�
4516 زن و بچه ه�
4517 ان آقا رفته بودند و قضایا را برای ناظ�
4518 تعریف کرده بودند و او فرستاده بوده فاعل را از کلاس کشیده بودند بیرون... و گفت چه طور است زنگ بزنی�
4519 و جلوی بچه‌ها ادبش کنی�
4520 و کردی�
4521 . یعنی این بار خود �
4522 ن رفت�
4523
4524 یدان. پسرک نره‌خری بود از پنج�
4525 ی‌ها با لباس �
4526 رتب و صورت سرخ و سفید و سالکی به گونه. جلوی روی بچه‌ها کشید�
4527 ش زیر �
4528 شت و لگد و بعد سه تا از ترکه‌ها را که فراش جدید فوری از باغ ه�
4529 سایه آورده بود، به سر و صورتش خرد کرد�
4530 . چنان وحشی شده بود�
4531 که اگر ترکه‌ها ن�
4532 ی‌رسید، پسرک را کشته بود�
4533 . این ه�
4534 بود که ناظ�
4535 به دادش رسید و وساطت کرد و لاشه‌اش را توی دفتر بردند و بچه‌ها را �
4536 رخص کردند و �
4537 ن به اتاق�
4538 برگشت�
4539 و با حالی زار روی صندلی افتاد�
4540 ، نه از پدر خبری بود و نه از �
4541 ادر و نه از عروسک‌های کوکی‌شان که نا�
4542 وسش دست کاری شده بود. و تازه احساس کرد�
4543 که این کتک‌کاری را باید به او �
4544 ی‌زد�
4545 . خیس عرق بود�
4546 و دهان�
4547 تلخ بود. ت�
4548 ا�
4549 فحش‌هایی که �
4550 ی‌بایست به آن �
4551 ردکه‌ی دبنگ �
4552 ی‌داد�
4553 و نداده بود�
4554 ، در دهان�
4555 رسوب کرده بود و �
4556 ثل د�
4557
4558 ار تلخ شده بود. اصلاً چرا زد�
4559 ش؟ چرا نگذاشت�
4560
4561 ثل ه�
4562 یشه ناظ�
4563
4564 یدان‌داری کند که ه�
4565 کارکشته‌تر بود و ه�
4566 خونسردتر. لابد پسرک با دخترع�
4567 ه‌اش ه�
4568 ن�
4569 ی‌تواند بازی کند. لابد توی خانواده‌شان، دخترها سر ده دوازده سالگی باید از پسرهای ه�
4570 سن رو بگیرند. نکند عیبی کرده باشد؟ و یک �
4571 رتبه به صرافت افتاد�
4572 که برو�
4573 ببین�
4574 چه بلایی به سرش آورده‌ا�
4575 . بلند شد�
4576 و یکی از فراش‌ها را صدا کرد�
4577 که فه�
4578 ید�
4579 روانه‌اش کرده‌اند. آبی آورد که روی دست�
4580
4581 ی‌ریخت و صورت�
4582 را �
4583 ی‌شست�
4584 و �
4585 ی‌کوشید�
4586 که لرزش دست‌های�
4587 را نبیند. و در گوش�
4588 آهسته گفت که پسر �
4589 دیر شرکت اتوبوسرانی است و بدجوری کتک خورده و آن‌ها خیلی سعی کرده‌اند که تر و ت�
4590 یزش کنند...
4591
4592 اح�
4593 ق �
4594 ثلا داشت توی دل �
4595 را خالی �
4596 ی‌کرد. ن�
4597 ی‌دانست که �
4598 ن اول تص�
4599 ی�
4600 را گرفت�
4601 ، بعد �
4602 ثل سگ هار شد�
4603 . و تازه �
4604 ی‌فه�
4605 ید�
4606 کسی را زده‌ا�
4607 که لیاقتش را داشته. حت�
4608 اً از این اتفاق‌ها جای دیگر ه�
4609
4610 ی‌افتد. آد�
4611 بردارد پایین تنه بچه‌ی خودش را، یا به قول خودش نا�
4612 وسش را بگذارد سر گذر که کلانتر �
4613 حل و پزشک �
4614 عاینه کنند! تا پرونده درست کنند؟ با این پدرو �
4615 ادرها بچه‌ها حق دارند که قرتی و دزد و دروغگو از آب در بیایند. این �
4616 درسه‌ها را اول برای پدر و �
4617 ادرها باز کنند...
4618
4619 با این افکار به خانه رسید�
4620 . زن�
4621 در را که باز کرد؛ چش�
4622 ‌هایش گرد شد. ه�
4623 یشه وقتی �
4624 ی‌ترسد این طور �
4625 ی‌شود. برای اینکه خیال نکند آد�
4626 کشته‌ا�
4627 ، زود قضایا را برایش گفت�
4628 . و دید�
4629 که در �
4630 اند. یعنی ساکت �
4631 اند. آب سرد، عرق بید�
4632 شک، سیگار پشت سیگار فایده نداشت، لق�
4633 ه از گلوی�
4634 پایین ن�
4635 ی‌رفت و دست‌ها هنوز �
4636 ی‌لرزید. هر کدا�
4637 به اندازه‌ی یک �
4638 اه فعالیت کرده بودند. با سیگار چهار�
4639 شروع کرد�
4640 :
4641
4642 - �
4643 ی‌دانی زن؟ بابای یارو پول‌داره. �
4644 سل�
4645 اً کار به دادگستری و این جور خنس‌ها �
4646 ی‌کشه. �
4647 دیریت که الفاتحه. ا�
4648 ا خیلی دل�
4649
4650 ی‌خواد قضیه به دادگاه برسه. یک سال آزگار رو دل کشیده‌ا�
4651 و دیگه خسته شده‌ا�
4652 . دل�
4653
4654 ی‌خواد یکی بپرسه چرا بچه‌ی �
4655 رد�
4656 رو این طوری زدی، چرا تنبیه بدنی کردی! آخه یک �
4657 دیر �
4658 درسه ه�
4659 حرف‌هایی داره که باید یک جایی بزنه...
4660
4661 که بلند شد و رفت سراغ تلفن. دو سه تا از دوستان�
4662 را که در دادگستری کاره‌ای بودند، گرفت و خود�
4663 قضیه را برایشان گفت�
4664 که �
4665 واظب باشند. فردا پسرک فاعل به �
4666 درسه نیا�
4667 ده بود. و ناظ�
4668 برای�
4669 گفت که قضیه ازین قرار بوده است که دوتایی به هوای دیدن �
4670 ج�
4671 وعه ت�
4672 برهای فاعل با ه�
4673 به خانه‌ای �
4674 ی‌روند و قضایا ه�
4675 ان جا اتفاق �
4676 ی‌افتد و داد و هوار و دخالت پدر و �
4677 ادرهای طرفین و خط و نشان و شبانه کلانتری؛ و ت�
4678 ا�
4679 اهل �
4680 حل خبر دارند. او ه�
4681 نظرش این بود که کار به دادگستری خواهد کشید.
4682
4683 و �
4684 ن یک هفته‌ی ت�
4685 ا�
4686 به انتظار اخطاریه‌ی دادگستری صبح و عصر به �
4687 درسه رفت�
4688 و �
4689 ثل بخت‌النصر پشت پنجره ایستاد�
4690 . ا�
4691 ا در ت�
4692 ا�
4693 این �
4694 دت نه از فاعل خبری شد، نه از �
4695 فعول و نه از پدر و �
4696 ادر نا�
4697 وس‌پرست و نه از �
4698 دیر شرکت اتوبوسرانی. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. بچه‌ها �
4699 ی‌آ�
4700 دند و �
4701 ی‌رفتند؛ برای آب خوردن عجله �
4702 ی‌کردند؛ به جای بازی کتک‌کاری �
4703 ی‌کردند و ه�
4704 ه چیز �
4705 ثل قبل بود. فقط �
4706 ن �
4707 اند�
4708 و یک دنیا حرف و انتظار. تا عاقبت رسید.... احضاریه‌ای با تعیین وقت قبلی برای دو روز بعد، در فلان شعبه و پیش فلان بازپرس دادگستری. آخر کسی پیدا شده بود که به حرف�
4709 گوش کند.
4710
4711 تا دو روز بعد که �
4712 وعد احضار بود، اصلاً از خانه در نیا�
4713 د�
4714 . نشست�
4715 و �
4716 احصل حرف‌های�
4717 را روی کاغذ آورد�
4718 . حرف‌هایی که با ه�
4719 ه‌ی چرندی هر وزیر فرهنگی �
4720 ی‌توانست با آن یک برنا�
4721 ه‌ی هفت ساله برای کارش بریزد. و سر ساعت �
4722 عین رفت�
4723 دادگستری. اتاق �
4724 عین و بازپرس �
4725 عین. در را باز کرد�
4726 و سلا�
4727 ، و تا آ�
4728 د�
4729 خود�
4730 را �
4731 عرفی کن�
4732 و احضاریه را در بیاور�
4733 ، یارو پیش‌دستی کرد و صندلی آورد و چای سفارش داد و «احتیاجی به این حرف‌ها نیست و قضیه‌ی کوچک بود و حل شد و راضی به زح�
4734 ت ش�
4735 ا نبودی�
4736 ...»
4737
4738 که عرق سرد بر بدن �
4739 ن نشست. چایی‌ا�
4740 را که خورد�
4741 ، روی ه�
4742 ان کاغذ نشان‌دار دادگستری استعفانا�
4743 ه‌ا�
4744 را نوشت�
4745 و به نا�
4746 ه�
4747 ‌کلاسی پخ�
4748 ه‌ا�
4749 که تازه رئیس شده بود، د�
4750 در پست کرد�
4751 .
4752 EOT;
4753 }
4754